هجمه به جهل توده ها
"عشق العشق"
سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست
هر که در اين حلقه نيست فارغ از اين ماجراست
شعرهاي عاشقانه ام
بافته ي انگشتان توست
پس هرگاه
مردم شعر تازه اي از من بخوانند
تو را ستايش مي کنند !
دشوارترين عمل روشنفکر هجمه بردن به جهل توده هاست و بزرگ ترين وظيفه ی او نيز هم . جهالتی که از پس قرن ها روشنگری همچنان به بقای خود ادامه داده است و در اين ميان کسانی که از آن بهره مند می شده اند در تلاش برای ادامه ی حيات آن بی تاثير نبوده اند . يکی از المان های جهالت ، جهالت در عشق است . با جسارت می گويم ، اين که درک ما از پديده ای به نام عشق چه ميزان است ميزان تعالی فرد و اجتماع را رقم می زند . روزگاری سخن گفتن از عشق گناهی بزرگ تلقی می شده است هرچند کم تر کسی به آن بهايي داده است و به قول حافظ که در حق متشرعين می گويد :
گويند از عشق نگوييد و نشنويد مشکل حکايتی است که تقرير می کنند
شايد در طول تاريخ شاعران نخستين کسانی باشند که به نقش اين گوهر در حيات انسان پی برده اند و اين داروی معجز را ابتدا برای خويشتن و سپس برای ديگران تجويز نموده اند . ادبيات ايران و ادبيات جهان سرشار از شعرهای عاشقانه ای است که مختص ستايش معشوق زمينی است . در ادبيات ايران نمونه کارهای احمد شاملو در مجموعه ی " آيدا در آينه" و " آيدا ، درخت و خاطره و خنجر . . . " نمونه های خوبی از اين دست است . شايد بهتر باشد تاکيد کنم که مقصود من از اشعار عاشقانه آن دست اشعار نيست که به سوگ و غم فراق معشوق می پردازند و از بی وفايي او گلايه می کنند ، بلکه مقصود ستايش ناب عاشقانی است که به ستايش بی مرز معشوق پرداخته اند ، به عبارتی به عشق اشتغال دارند نه به معشوق و به قول ابن عربی عشق العشق . در ادبيات عرب ، شاعر سوری به نام نزار قبانی کولاکی به راه می اندازد و شهيد اين راه می شود تا جايي که او را شاعر زنان يا شاعر طبقه ی مخملی لقب می دهند . اما او باز نمی ايستد . خود او در جايي می نويسد : " من همیشه بر لبه ی تيغ راه رفته ام! عشقی که من از آن حرف میزنم عشقی نیست که در جغرافیای اندام یک زن محدود شود! من خود را در این سیاه چال مرمر زندانی نمیکنم!عشقی که من از آن سخن میگویم با تمام هستی در ارتباط است! در آب،در خاک،در زخم مردان انقلابی، در چشم کودکان سنگ انداز و در خشم دانشجویان معترض وجود دارد! زن برای من سکه ای پیچیده در پنبه یا کنیزکی نیست که در حرمسرا چشم به راهم باشد! من می نویسم تا زن را از چنگ مردان نادان قبایل آزاد کنم. "
سوررآليست ها در ستايش زنان گوی سبقت را از تمامی شاعران اعصار ربوده اند تا جايي که زن را به شکل معبودی می پرستند و او را آفريده ای برگزيده می دانند . زن از نظر آن ها پری است . به قول آندره برتون : زن اساس جهان مادی است و واسطه ای که مرد را به جهان شگفتی و خارق عادت می برد . ژاک پرور يکی ديگر از همين سورآليست هاست که نمونه های عاشقانه ی ساده و در عين حال شگفت انگيزی دارد.
معروف ترين شعرهای پابلو نرودا ، شاعر شيليايي ، شعرهای عاشقانه ی اوست . هرچند شعر های سياسی هم دارد اما اصلا به خاطر عاشقانه هايش ماندنی شده . ولاديمير ماياکوفسکی در ابر شلوار پوش که در حقيقت يک مانيفست عاشقانه است شاهکاری از خود بر جای می گذارد و ما را وادار می کند که همراه با او به ستايش معشوق او ، ماريا ، بنشينيم . از اين دست عاشقان فراوانند و اما چند تا از اين شاهکارها را انتخاب کرده ام که با هم می خوانيم :
" آيدا در آينه"
احمد شاملو
لبان ات به ظرافت شعر
شهوانی ترين بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشين از آن سود می جويد
تا به صورت انسان در آيد .
......
و چشمان ات راز آتش است
و عشق ات پيروزی آدمی است
هنگام که به جنگ تقدير می شتابد
و آغوشت
اندک جايي برای زيستن
اندک جايي برای مردن
و گريژ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند .
.......
توفان ها
در رقص عظيم تو
نی لبکی می نوازند
و ترانه ی رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع می کند
.......
تا در آيينه پديدار آيی
عمری دراز در آن نگريستم
من برکه ها و درياها را گريستم
ای پری وار در قالب آدمی
که پيکرت جز در خلواره ی ناراستی نمی سوزد!
حضورت بهشتی است
که گريز از جهنم را توجيه می کند
دريايي که مرا در خود غرق می کند
تا از همه ی گناهان و دروغ شسته شوم .
و سپيده دم با دست هاي ات بيدار می شود .
" بازی روی صحنه"
نزار قبانی
![]()
در پيش ديگران می گويم که معشوق من نيستی
اما در عمق وجودم می دانم چه دروغی گفته ام
می گويم ميان ما چيزی نبوده است
تنها برای اين که از دردسر به دور باشيم .
پچ پچه های عشق را با آن شيرينی انکار می کنم
و گذشته ی زيبای خود را ويران می کنم .
به حماقت می گويم که بی گناهم
نيازم را می کشم ، به کاهنی بدل می شوم
عطر خود را از دست می دهم
و از بهشت چشمانت رانده می شوم .
نقش دلقکی را بازی می کنم ، عشق من
در اين بازی شکست می خورم
و باز می گردم
زيرا که شب نمی تواند ، حتی اگر بخواهد ، ستاره هايش را پنهان کند
و دريا نمی تواند ، حتی اگر بخواهد ،
کشتی هايش را .
"ماتيلدا"
پابلو نرودا
نام تو
شراب من
سياره ی من
نام تو ، تمام من .
ماتيلدا رودخانه ای است
جاری از سرزمين قلبم
و زورق ها چه با شکوه در می نوردند مرا
در بی کرانگی نام شکوهمند تو ، ماتيلدا !
ماتيلدا
نامی غنوده بر تاکی برهنه
و آميخته با بوی خوش عشق
هجومم کن !
با لب های داغت هجومم کن !
من را بخواه
همه ی مرا از من
تمام آن چه را که دوست می داری
تنها بگذار
چون زورقی از ميان نامت عبور کنم .
بگذار در تو بيارامم
بگذار در تو بميرم
در نام تو ، ماتيلده ی من !
"تنها يک شگفتی در جهان وجود دارد و آن عشق است ."
ژاک پرور
باربارا
به یاد آر باربارا
بر شهر یک ریز باران می بارید آن روز
و تو قدم می زدی خندان
خیس و شکوفا و شادمان
زیر باران
به یاد آر باربارا
بر شهر یکریز باران می بارید
و من در کوچه گذشتم از کنار تو
تو لبخند می زدی
ومن نیز لبخند می زدم
به یاد آر باربارا
ای آن که نمی شناختمت
ای آن که مرا نمی شناختی
به یاد آر
هرچه بود آن روز را به یاد آر
از یاد مبر
مردی زیر هشتی پناه گرفته بود
و تو را به نام خواند ، باربارا
و تو به سویش دویدی زیر باران
خیس و شکوفا و شادمان
و در آغوش او جای گرفتی
این را به یاد آر باربارا !
و دلگیر مشو از من اگر تو می گویمت
من به آنان که دوستشان دارم تو می گویم
حتی اگر تنها یک بار آن ها را دیده باشم
من به آنان که یکدیگر را دوست دارند تو می گویم
حتی اگر آن ها را نشناسم
به یاد آر باربارا
از یاد مبر
این باران دلپذیر و شاداب را
و بر چهره ی شاداب تو
بر این شهر شاداب
این باران بر دریا
بر زرادخانه
بر کشتی کنار بندر
آه باربارا
چه حماقتی است جنگ !
و چه ها بر تو رفت
زیر باران آهن
بارن آتش و پولاد و خون !
و آن که عاشقانه
تو را در آغوش می فشرد
مرده یا گمشده یا هنوز زنده است
آه باربارا !
بر شهر یکریز باران می بارد
آن گونه که پیش از این می بارید
ولی دیگر چون گذشته نیست
حال همه چیز ویران گشته
این باران ماتم هولناک و محنت زاست
حتی توفان هم نیست
توفان آهن و پولاد و خون
و به سادگی تمام ابرها
چون سگان تلف می شوند
سگانی که با سیلاب گم می شوند
و آن دورها می گندند
آن دورها ، بسی دور از شهر
شهری که از آن هیچ نمی ماند .












بسم الله