اينجا همان جايي است که متهم و شاکي، وکيل و موکل و ظالم و مظلوم يکي مي شوند

يکي و شايد تنها رسيدن به جامعه قانون گرا بسط نهادهاي مدني در آن جامعه باشد. اگر نهادهاي مدني در يک جامعه قدرت داشته باشند خود به بخود قانون آن جامعه به سمت اصلاح شدن و تحمل پذيري بيشتر مي رود. از سويي تنها راه ايجاد نهاد هاي مدني حضور افراد آن جامعه به عنوان پشتوانه هاي فکري و معنوي اين نهاد هاست. فارغ از اينکه آيا حکومتي تحمل اين نهادها را دارد يا به شدت در سرکوب آنها مي کوشد شرط اصلي توليد، بسط و نهادينه شدن نهاد هاي مدني افرادي هستند که متمايل به حضور و تشکيل اين نهاد هاي مدني باشند. به عبارت ديگر تنها راه گسترش قانون و قانون گرايي در يک جامعه با حضور افراد آن جامعه در نهاد هاي مدني تحقق مي يابد. از سويي شرط بقا و دوام نهادهاي مدني در يک جامعه علاوه بر حمايت قانون حمايت صاحبان قدرت از اين نهادهاست و صد البته که بسيار مشخص است که صاحبان قدرت حمايت نخواهند کرد مگر آنکه نفعي متوجه آنان شود و اين منفعت همانا حمايت سياسي نهادهاي مدني از احزاب و افراد سياسي آن جامعه است، به عبارت ديگر نهادهاي مدني دوام  نمي يابند مگر با سياسي کاري اعضايشان. اگر نگاهي به تمام موارد بالا بيندازيم بخوبي مي بينيم که شرط ايجاد جامعه قانون گرا تمايل افراد به حضور در صحنه سياسي آن جامعه است و حضور نه به معناي هر چند سال از سر ناچاري و از ترس شغل راي دادن، حضور يعني بودن و ديدن و خواستن. اما در ايران سياسي کاري نه تنها مقبول فرهنگ نيست که مذموم است و آن را در تاريخ ايران به نوعي با وابستگي و خود فروشي و پاچه خواري همسنگ ديده اند.

بعد از سال هاي اقتدار ايرانيان در دربار عباسيان بسياري از عالمان عابد براي در امان ماندن از تفکرات تکفير گر زمان به قصد پنهان کردن تفکرات دروني سنت تکيه را پيش گرفتند. سنتي که کم کم با جمع کردن مريد و سخن گفتن براي آنها و تشويق مريدان به ترک دنيا به تصوف استحاله يافت. کاري که بيشتر صوفيان با فرهنگ ايراني کردند روزي باعث شد خوانين و حاکمان شهر ها بي دغدغه مخالفان حکومت کنند و اعتراض به سبک بابک خرم دين ديگر تا مشروطيت هيچ گاه در فرهنگ ايران بجز در مواردي بسيار بومي و آنهم به دور از مراکز اصلي تفکر صوفبه  ايجاد نشود. اما اين تفکر غالب در جامعه، مقبوليت بريدن و بي توجهي به دنيا و اعتقاد به صوفيان به عنوان رهبران آخرت، کار را آنچنان براي مغولان ساده کرد که در بسياري شهر ها با هيچ مخالفتي روبرو نشدند. فرهنگ تصوف  گرچه از زندگي مدرن امروز ما رخت بر بسته است اما تفکرات آن همچنان در فرهنگ شخصي  ما حضوري پر رنگ دارد. فرهنگي گريزان از قدرت، فاقد روحيه مبارزه، نقاد و بسيار نقاد که نقد را نه از سر راه کار براي پيشرفت که نقد را براي نقد مي خواهد، فارغ از هاشمي و خاتمي و احمدي نژاد. فرهنگي که تکيه را نه به معناي واقعي، بلکه در معناي تحريف شده معرفي مي کند و مردم ايران سنگ نمي اندازند مگر آنکه مطمئن شوند شناخته نمي شوند و اگر مطمئن شوند سنگ مي اندازند بدون آنکه مطمئن باشند که کار صواب را مي کنند. و هر چه خشم دارند در سنگ مي ريزند بدون آنکه بدانند با اين سنگ  فاشيسم را بر سر مردي ديگر که از بد روزگار در مقابل اواست مي کوبد. اينجا همام جايي است که متهم و شاکي، وکيل و موکل و ظالم و مظلوم يکي مي شوند. هر دو همان کاري را مي کنند که ديگري را به آن متهم. آري، رسم عقل ناشناخته ماندن است  اما ميل به شعار دادن فقط براي شعار دادن و ميل به تخريب فقط براي لذت تخريب از کودکي ما سرچشمه مي گيرد و نه عاقل بودن ما. زيرا که هر عقلي تصديق مي کند ميانه روي شرط عقل است و آنارشيسم مختص ماجراجويي. اما ميل به راديکاليسم و تند روي به شکلي با خرده  فرهنگ هاي ما گره خورده است که در کوچکترين امور زندگي مردمان ايران و يا حتي خاور ميانه به شدت به چشم مي خورد. شايد امار 130 مربي تاريخ 62 ساله  فوتبال عربستان، در مقابل 8 مربي فوتبال آلمان به خوبي فاصله چندين فرسخي اين مردم را از سعه صدر و اعتماد به منتخبان حتي در صورت شکست را به خوبي نشان مي دهد.

 اين ميل عجيب به حرکت هاي افراطي وراديکال،نداشتن صعه صدر و از همه مهمتر گريز از عرصه هاي اجتماعي به بهانه هاي واهي که همگي به نحوي ريشه در فرهنگ گذشته ما دارند مهمترين دليل  نبود ميل به قانون گرايي در جامعه است و تا جامعه اي امري را نخواهند و براي آن گام بر ندارد آن امر براي اين مردم محقق نخواهد شد.

امین اخباری زاده

شریعتی.مرد دیروز-خاطره امروز....

شاید بسیار شایسته باشد که در باب مرحوم استاد شریعتی در بحث اندیشه و اندیشه های ایشان نوشته شوند اما تاثیری که او در جامعه ایرانی گذاشت بی بدیل و از نظر کاریزمایی بی نظیر بود. شاید بحث در باب این بزرگ مرد بسیار دیر و اندیشه های او بسیار دور از واقعیات جامعه کنونی ایران باشد اما با توجه به رشد بی سابقه چپ در ایران و جذب مخاطب عامی در این احزاب تفکرات او مجددا مورد بازخوانی برخی افراد و نحله های فکری ایران قرار گرفته است.

استاد شریعتی در سال های ۴۰-۵۰ شمسی سردمدار و بانی روشنفکری دینی در ایران بوده است. در سال های دهه ۴۰-۵۰  مصادف با ۶۰ میلادی و اوج جریان برخورد ایدئولوژی ها٬ در یک سو ایدئولوزی مارکسیستی و در حالت تعدیل شده تر ایدئولوژی سوسیالیستی و در سوی دیگر ایدئولوژی یا آنتی تز سرمایه داری و فرهنگ مصرف گرایی صرف و تمایل برای تسخیر جهان غیر سرمایه دار وجود داشت. در یک سو کشورهای غربی با تولید بالای سرانه و در یک سو کشورهای بلوک شرق با حکومت های سوسیالیستی و شعار برابری ثروت٬ برابری زندگی به شکل دنیای روبروی نظام سرمایه داری و ارزشی دیدن سود وجود داشت. در بین این دو قطب اما کشور های سومی نیز بودند٬ معروف به کشور های جنوب. کشور های جنوب فقیر و در جبهه جنگ دو ایدئولوژی مرسوم دنیا بودند. در همین زمان بود که فانون در افریقا فریاد سر می داد که می خواهند افریقا را در آرزوی اروپا شدن چپاول کنند و سارتر از فرانسه فریاد می کشید که سرمایه داری چز چپاول ثروت ضعیفتر با دست قوی تر نیست  با ابزار ماشین یا پول یا... . سارتری که بعد از اشغال مجارستان به درستی فهمید که شوروی( أمادگاه سوسیالیسم جهان) از همه بیشتر تمامیت طلب و چپاول گر است. در این سال ها و با این دید شریعتی در فرانسه تحصیل کرد. در روزگاری که یا سرمایه داری ارزش بود و یا سوسیالیسم. کاری که شریعتی کرد تلاش برای آشتی مباحث دینی با تفکرات سوسیالیتی و تولید نوعی توان انتقلابی گری با آرمان دینی و به روش سوسیالیتی(مخصوصا مائوئی) بود. شریعتی در این کار هیچگاه محافظه کارانه پیش نرفت و از معرفی خود به عنوان یک مارکسیست مسلمان هیچگاه اباعی نداشت. شریعتی در ضمن زیر سوال بردن انقلاب(قاسطین و مارقین و ناکسین) تفکر انتقلابی و در راس همه مبارزه با سرمایه داری را به شدت در کتاب هایش پرورش می دهد. شریعتی مرد دوران عملگرایی و مخالف سر سخت سرمایه و ارزشی بودن سرمایه بود٬ لاجرم وزنه تفکرات او در عین مذهبی بودن به سمت سوسیالیم سنگینی می کرد و شاید بسیار سنگینی!!! تا آنجا که شریعتی اصل و ارزش دنیای سرمایه داری را به دلیل بلوکه قدرت در دست ثروتمندان به شدت محکوم و تکنوکراسی را شیوه ای ریاکارانه برای پوشاندن سیاهی سرمایه داری می داند و تا آنجا پیش می رود که سرمایه داری را نه تعدیل که کلا نفی می کند(ماشین در چنگ ماشینیسم).

تفکرات شریعتی بسیار آرمان گرایانه است تا حدی که او را متفکری ایده آلیست می دانند. اما در زمان ما نمی توان سرمایه داری را نفی و یا حتی کمرنگ تر نمود. در شرایطی که تمام تفکرات متضاد با سرمایه داری به نحوی شکست خورده(ویتنام) و یا به نحوی خود را با آن منطبق کرده اند(چین)٬ سخن از نفی سرمایه داری نه تنها بیهوده که در کشوری که سودای پیشرفت دارد بسیار بازدارنده است. در شرایط کنونی می توان از بومی کردن سرمایه داری٬ تولید ارزش های جدید و منطبق با فرهنگ ملی و در بعضی موارد مقابله با فرهنگ تمامیت خواه امریکا سخن راند اما از حذف سرمایه داری و تلاش برای شکوفایی اقتصادی همزمان بسیار بعید به نظر می رسد. 

یکی از دلایل شکست سوسیالیسم به سبک کشورهای بلوک شرق فریبکاری و چشم نوازی عجیب دنیای سرمایه داری بود. فرهنگ مصرف در امریکا با وجودی که بسیاری قدرت بدست آوردن آن را ندارند و فقط مختص عده ای خاص است آنچنان چشم نواز و عشوه گر است که ذات زیاده خواه و رفاه طلب هیچ گروهی از انسان ها را برای مدت زیادی نمی توان از آن ناراضی نگه داشت.  

شریعتی اما در آن روزگار قصد زیر سوال بردن این فرهنگ را داشت٬ فرهگی که امروز رقیبی ندارد و تنها راه مبارزه با آن نه سانسور و حذف ایدئولوژیک آن(مانند شریعتی) که با بومی سازی فرهنگ ایرانی- اسلامی و تلاش برای باز تولید فرهنگی یرای  تعدیل آن و جلوگیری از فساد بی حد و حصر آن است. راهی که حتی آن نیز بسیار مشکل می نماید چه برسد به حذف آن.

شمارش معکوس یک بمب اتمی!!

به نام خدایی که در این نزدیکی است

بعد از ظهر یک روز گرم در اواخر بهار بود که می توانست نویدبخش تابستانی گرم تر باشد. بعد از استراحت ظهر و یک نوشیدنی خنک، در بحبوحه ی امتحانات پایان ترم، بنا به عادت معمول خلاف جریان آب شنا کردن، عطای درس خواندن و معدل و امثالهم را به فیلمی از کیشلوفسکی که چند روز قبل تر به صورت کاملاً تصادفی از یکی از دوستان  گرفته بودم، بخشیدم! اوایل فیلم بود که احساس کردم واقعه ی غیر معمولی رخ داد! از آنجایی که همیشه سعی می کنم تا احساسی با مسائل برخورد نکنم(!) بعد از پرس و جو و بازدید خبرگزاری ها متوجه شدم که خطر جدی من رو تهدید نمیکند و خوشحال تر از اینکه مانند همسایگان عزیز مجبور نشدم از پله های ساختمان آن هم با لباس های نامناسب یک بار بالا و پایین بروم. بعد از چند دقیقه یادم آمد درست زمانی که اخبار مرتبط را پیگیری می کردم چقدر برای خیلی ها نگران شدم، از فامیل های دور و نزدیک و دوستان صمیمی گرفته تا دوستان دیگر. چقدر تصاویر وحشتناکی از جلوی چشمانم گذشت که نمی خواستم بگذرد. شاید حدس زده باشید که واقعه مربوط می شد به زمین لرزه ی حوالی قم که پس لرزه های آن تا شهرهای اطراف من جمله تهران هم رسید. اکنون که چند هفته ای از ماجرا می گذرد، هدفم از نوشتن این مطلب این است که یادآوری کنم اگر واقعه به شهر تهران مربوط می شد و شدتش هم بیشتر می بود، شاید نه تنها الان من و شما نمی توانستیم احتمالا در خنکای باد کولر، جلوی کامپیوتر شخصی مان باشیم که در بهترین حالت باید به دنبال سرپناهی و راهی برای فرار از دست جانوران فاضلاب های تهران می گشتیم. هدفم این است که در خلال این سطور یادآوری کنم در کنار روزمرگی ها کمی هم به فکر حادثه ای باشیم که به قول سردار صفوی یکی از پنج خطر اصلی تهدید کننده کشور است.

زمین لرزه جزو آن دسته بلایای طبیعی است که بشر نمی تواند از وقوع آن جلوگیری نماید و تنها در صدد است تا میزان خسارات مالی و جانی را به حداقل برساند که ژاپن می تواند نمونه ی شاخص کشورهای موفق در زمینه ی مهار زلزله باشد. متاسفانه کافی است یکی از انواع زمین لرزه در کشور ما اتفاق بیفتد تا به دلایل مختلف من جمله شرایط غیر فنی ساخت و ساز و فرسودگی ساختمان ها به دلیل قدمت بالا و پیشگیری های نا مناسب، رکورد تلفات انسانی مربوطه شکسته شود! اما نکته ی جالب اینجاست که کشورهایی مثل ژاپن به واسطه ی پیشگیری های به عمل آمده  به زلزله به عنوان یک حادثه ی طبیعی نگاه می کنند تا بلا و بحران.

در ادامه دو نکته را شایان ذکر می دانم:

1.    بنا به تحقیقات انجام گرفته هر 158 سال یکبار در تهران یا حاشیه آن یک زلزله ی بزرگ اتفاق می افتد و آخرین زمین لرزه ی تهران حدود 173 سال پیش بوده است. بر همین اساس پیش بینی ها به گونه ایست که احتمال وقوع زلزله تهران تا سال 1390 را 65 درصد می دانند (پژوهشگاه زلزله،سال 1380). چنانچه زلزله ای با قدرت 7 ریشتر هم رخ دهد متاسفانه بین نیم تا یک میلیون نفر در تهران کشته خواهند شد(پژوهشگاه زلزله،سال 1380) که البته به نظرم تا حدود زیادی خوش بینانه است! از لحاظ جمعیت و بافت های فرسوده نیز تهران را به دو قسمت (مناطق 1 الی 7) و مناطق 7 الی 20 تقسیم نموده اند که مناطق شمالی از لحاظ تراکم جمعیت و مقاومت وضعیت بهتری دارند و متاسفانه علی رغم آنکه اصلی ترین و خطرناک ترین گسل های موجود، گسل ری می باشد، مناطق جنوبی وضعیت مناسبی ندارند به گونه ای که سازمان هلال احمر طی گزارشی در سال 1379 اعلام نمود که متراکم بودن بافت های شهری جنوب تهران، وجود کوچه های با عرض کم و فقدان فضاهای باز شهری که قابلیت استفاده برای پناه گرفتن موقع زلزله، اسکان موقت ، تخلیه آوار و سایر استفاده های کمک رسانی را داشته باشند بر شدت بحران می افزاید.

2.    شاید همگان این مطلب را بدانند که اگر چنین حادثه ای در کلان شهر تهران رخ دهد، ویرانی ساختمان ها و مراکز تنها بخشی از ماجرا ست ، انفجار لوله های گاز در سرتاسر شهر، ویرانی پل ها و معابر که کمک رسانی را تسهیل می کند و یا پخش همین فاضلاب ها و جانوران درونش، ابعاد فاجعه را به مراتب بیشتر خواهد کرد. لذا اقدامات مربوطه را می توان به سه دسته ی پیشگیری، حین حادثه و بعد از حادثه تقسیم نمود. در زمینه ی آنچه که برای پیشگیری لازم است انجام گیرد ، غیر از مانور ها ی درون مدارس یا همایش های سالانه که تقریبا به صورت عادت در آمده است، چند نکته را شایان ذکر می دانم. تهران کلان شهری است که روز به روز بر تراکم جمعیتی آن افزوده می شود و لذا در درجه ی اول و نه تنها برای کاهش تلفات زلزله که برای جلوگیری از سایر معضلات اجتماعی به مانند کودکان خیابانی که در گذشته اشاره ای به آن داشتم، بدیهی است که باید حتی الا مکان میزان مهاجرت از روستا یا شهرهای دیگر به تهران را کاهش داد و این امکان پذیر نخواهد بود مگر با فراهم آوردن امکانات لازم در شهرستان ها. در همین زمینه فروردین ماه 1382 طرحی در تهران تصویب شد در راستای محدود ساختن سقف جمعیتی شهر و جلوگیری از تراکم ساختمان ها به عنوان مثال با منع توسعه مسکونی مناطق 4 و 21 و  22 که نتیجه آن گران شدن مسکن  و رواج ساخت و سازهای غیرقانونی و فاقد کیفیت و رشد حاشیه نشینی بود! از سویی دیگر تا کنون 30 هزار هکتار بافت فرسوده در کشور شناسایی شده است و حتی پیشنهاداتی هم مبنی بر تشکیل تعاونی های نوسازی در بافت های فرسوده جهت جلب مشارکت مردم در نوسازی آنها ارائه شده است که در همان حد پیشنهاد باقی مانده است! از نوسازی بافت های فرسوده که بگذریم، حداقل می توان برای ساختمان هایی که ساخته می شوند شرایط مناسب ایمنی را فراهم نمود که متاسفانه نه تنها نظارت های لازم در این زمینه کمتر اعمال شده است که بعضاً برج ساز های عزیز هم کوتاهی نموده اند. در همین زمینه اماکن سیاسی، امنیتی، مراکز درمانی، آموزشی، میراث فرهنگی، شریان های حیاتی پل ها و راه های دسترسی مردم، شبکه آب رسانی، توزیع برق، سوخت و غیره هم به میزان قابل توجهی مقاوم باشند اما به ذکر همین نکته بسنده می کنم که به گفته ی معاون وزیر بهداشت درست همان روزهایی که زلزله ی بم اتفاق افتاده بود، 90 درصد بیمارستان های تهران در صورت وقوع زلزله 7 یا حتی 6 ریشتری تخریب خواهند شد.  در زمینه ی مسائل حین و بعد از فاجعه ستاد عالی مدیریت بحرانی شکل گرفته به ریاست معاون اول رییس جمهور که بعید می دانم غیر از همان روزهای بحران فعالیت خاصی در این ستاد انجام گیرد!

زیاده عرضی نیست فقط امیدوارم به اندازه ی کافی نگرانتان کرده باشم که در میان هزار و یک فکر روزمره تان حداقل به خاطر خودتان و عزیزانتان یا تمام آنچه که تهران را میان ترافیک و آلودگی هایش خاطره انگیز کرده است، فکر کنید و ببینید چه کاری از دستتان بر می آید و لحظه ای در انجامش درنگ نکنید. البته در این بین نقش دولت همان طور که عرض کردم در حفظ جان و مال مردم نیز قابل تامل است.



برای آنهایی که فراموش شده اند

کودکان خیابانی

به نام خدایی که در این نزدیکی است

 

"برابر کنوانسیون جهانی حقوق کودک تمامی کشورهایی که آن را امضا کرده اند باید سلامت فیزیکی، اخلاقی، روانی و اجتماعی کودکان خود را تضمین کنند "

 سیاست، اجتماع، زندگی ماشینی، سرمایه، درآمد، نیهیلیسم، اگزیستانسیالیست، اقتصاد، نرخ بهره بانکی، سنت، مدرنیسم، مردم سالاری دینی، آینده، گذشته، آمریکا، مذاکره، مجلس هشتم، سهمیه بندی بنزین، مدارج علمی، امتحانات پایان ترم، کار، شرکت، پروژه های علمی ناتمام، زندگی بهتر، ازدواج، تحریم اقتصادی، امنیت اجتماعی، آنارشیسم، جامعه ی مدنی، سینما، دنیای نرم افزاری، سیستم های اطلاعاتی، صنعت، بازار بورس..

در راه منزل تمام اینها ذهنم را به خودش مشغول کرده بود، خسته بودم وا حساس خوبی نداشتم، موسیقی ملایمی هم که پخش می شد نمی توانست توجهم را به خودش جلب کند . پشت یکی از طولانی ترین چراغ قرمز های تهران گیر افتاده بودم. تنها چیزی که من را از عوالمم بیرون آورد پسرکی بود که به شیشه ی ماشینم می زد  تا با اصرارش فال بخرم. فال را نگرفتم ولی پسرک را با شکلاتی که ته جیبم مانده بود و می توانست تا حدودی  مزه ی ناهار لعنتی سلف دانشکده را ببرد و اندکی پول و لبخندی راهی کردم و گذشتم. حالا موضوعی دیگر به موارد قبلی اضافه شده بود. کودکان خیابانی! وقتی دچار روزمرگی شده ای، وقتی همه چیز جذابیتش را برایت از دست داده است، وقتی احساس می کنی گردش روزگار به کام نیست در همین کلان شهر تهران، در همین نزدیکی ها اما خیلی دور از تو، عده ای شاید هیچ کدام از دغدغه های تو را نداشته باشند و تمام ذهنشان درگیر یک موضوع باشد: تلاش برای زنده ماندن! کودکانی که در پشت چراغ قرمز ها به دور از هیاهوی اطرافشان ، بیش از آنکه به دنبال تمیز کردن شیشه ی ماشینت یا فروختن فالی و چندر غاز دستمزد دریافتی باشند، در جستجوی خرده ای محبت و توجه اند. کودکانی که شاید آنقدر بزرگ تر از سنشان شده اند که دیگر تصوری از بازی های کودکانه ، از عصرهای تابستان، شیطنت های راه مدرسه و مشخصاً هدف آینده شان نداشته باشند.آنها احتمالاً فقط این را می دانند که باید سر ساعت معینی سر کدام چهارراه باشند، احتمالاً می دانند که هر چهار راه صاحبی دارد و نباید وارد حریم خصوصی او شوند(!)، احتمالاً می دانند که باید روزانه حد معینی کاسبی کنند تا مورد عتاب پدر یا صاحب کار قرار نگیرند، احتمالاً می دانند که باید حتی گدایی کنند، چه دروغ هایی برای هر ماشین سرهم کنند، حتی خود را برای کارهای بدتر آینده هم آماده کرده اند، می دانند که از تفریح و استراحت و مسافرت و امثالهم خبری نخواهد بود، می دانند که محکومند به این نوع زندگی کردن.

اما کودکان خیابانی چه کسانی هستند؟

بر اساس تعاریف سازمان های بین المللی ( سازمان بهداشت جهانی، آژانس بین المللی کودکان خیابانی و یونیسف) کودکان خیابانی بر اساس شرایط زندگی شان به 4 گروه تقسیم می شوند:

1-       کودکانی که خانه و خانواده ندارند و در خیابان به سر می برند.

2-       کودکانی که دارای خانه و خانواده هستند اما به دلایل مختلف از خانواده جدا شده اند و به تنهایی یا با گروه های کوچکی زندگی می کنند.

3-       کودکانی که قبلاً بی خانمان بوده اند اما در حال حاضر در سر پناه ها و مراکز خاص نگهداری می شوند.

4-    کودکانی که دارای خانه و خانواده هستند و با خانواده زندگی می کنند اما به دلایل فقر و مشکلات دیگر بیشتر وقت خود را در خیابان می گذرانند.

در کشور ما بر اساس تحقیقات انجام گرفته( حالا کجا و چطوری و توسط کی انجام شده و جامعه ی آماری چند نفر بوده و اساساً صحت دارد یا ندارد را نمی دانم!) حدود 85 درصد از کودکان خیابانی جزو دسته ی چهارم هستند.

 روانشناسان و جامعه شناسان عموماً افزایش یا وجود این نوع کودکان را در اثر عوامل اقتصادی( فقر، فاصله ی طبقاتی زیاد در جامعه، بی کاری سرپرستان و غیره)، عوامل اجتماعی( ازدیاد جمعیت، افزایش مهاجرت از روستا به شهر)، عوامل فرهنگی( نگرش نادرست به کودکان و غیره) و عوامل خانوادگی مانند خانواده های پرجمعیت(کنترل نا مناسب)، خانواده های پر تنش و گسسته می دانند.

آنچه بیش از همه لزوم توجه بیشتر به اینها را مشخص میکند، آماج آسیب های اجتماعی است که به واسطه ی سن کم شان(6-13 سال) در انتظارشان می باشد، به گونه ای که ممکن است در آینده نه تنها فرد موثری در جامعه نباشند که به یک بزهکار یا معضل تبدیل شوند که البته معلول شرایط کودکی شان خواهد بود.تعداد زیادی از آنها( اگر نگوییم همه شان) از رفتن به مدرسه محرومند، بعضاً از سوتغذیه رنج می برند، عده ای در اثر بیماری جان خود را از دست می دهند یا ممکن است ناقل بیماری هایی شوند، عده ای مورد سوءاستفاده ی جنسی قرار می گیرند و عده ای نیز قطعاً با مواد مخدر و امثالهم آشنا خواهند شد یا حتی بعضاً مجبور به حمل و نقل و خرید و فروش مواد افیونی نیز می گردند.

به راستی شاید دادن مقداری پول یا یک شکلات( تاکید زیادی بر این قسمت دارم چون معتقدم این کودکان نیازمند محبت اند، هر چند ناچیز، و هر کودکی که در این سن و سال محبت ندیده باشد می تواند انواع بزهکاری ها را در آینده انجام دهد) تنها کاری باشد که ما می توانیم برایشان انجام دهیم و از کنارشان بگذریم. اما به راستی آیا اینها دوست ندارند که شیوه ی دیگری از زندگی را تجربه کنند؟ نباید فراموش شوند و سازمان های مربوطه باید بدانند که تا چه میزان وظیفه شان مهم است..

یا حق

سنت نارضايتي

سنت فكري ما ايرانيان سنت فراموشي است یعنی  ما همیشه فراموش می کنیم آنچه را نباید فراموش کنیم.

فراموش می کنیم که روزی برای رهایی از دست استبداد مظفرالدین شاهی خون های زیادی دادیم تا حکم تاسیس عدالت خانه را از پادشاه ایران که به بهای همین خون ها حکم به مشروطه بودن سلطنتش داده بود بگيريم. اما کمتر از بیست سال بعد رضا شاه را شاه ایران می کنیم تا از دست مشروطه و مشروطه خواهی و هر آنچه قید و شرطی بر پای دیکتاتور مصلح!!!! می نهد برهیم و چه زود فراموش کردیم که امیر کبیر را نیز خود به دست خود در خاک نهادیم و بعد ها نیز فراموش کردیم که با مصدق و خاتمی و دیگران نیز به رسم سنت فراموشیمان همین کار را کردیم .

سنت فراموشی ما ایرانیان انچنان با سنت استحمار مخلوط شده است که روزی که سفیر انگلستان برای مشورت در مورد انقلاب ایران به دربار محمد رضا پهلوی می رود شاه ایران از بی وفایی انگلیسی ها در براه انداختن انقلاب ایران گله می کند. توهم توطوه ای که حتی شاه را نیز از دیدن حقایق ملتش باز می داشت. تفکری که آنچنان در رگ و خون ما ایرانیان جریان یافت که آثار آن حتی اکنون که انگلستان بیش از سه ربع قرن است که از ابر قدرتی ساقط شده است و تلاشی شگرف می کند تا حداقل در اروپا به عنوان قدرت در معادلات منظور شود ما همچنان اتفاقات جزئی کشورمان را با میل و رغبت به او منصوب می کنیم.    

بگذریم.

از ماست که بر ماست.

اما یکی از چشمه هایی که سنت فراموشی ما ایرانیان را بشدت آبیاری می کند سنت نارضایتی است. ما عادت کرده ایم همیشه ناراضی باشیم. همه چیز و همه کس ناراضی هستیم. هیچوقت، هیچکس خواسته های ما را برآورده نمی کند. ما امیر کبیر را فراموش می کنیم تا آنان که فراموش نکرده اند حکم قتل او را بگیرند و پس از مرگش، چندین سال بعد از مرگش به خود نهیب می زنیم که چرا این فرزند لایق ایران را اینگونه به دست خود در خاک کردیم و در آخر به خود می گوییم کار انگلستان بود. اگر باردیگراینچنین مردی ظهور کند از او آنچنان دفاع می کنیم که اگر تمام دنیا جمع شوند نگذاریم گزندی به او برسد و در سال های بعد با مصدق نیز همین کار را می کنیم. او را تنها می گذاریم و تنها در طی چند روز. زیرا آن زمان از او ناراضی بودیم. ما ناراضی بودیم چون مصدق نتوانست ما را ثروتمند کند، فشارهای اقتصادی غرب کمر اقتصاد دولت او را شکست و ما بیاد می اوردیم زمانی که رضاشاه بود هیچوقت در تهران کمبود قند نبود. ما ناراضی هستیم از اینکه خاتمی ما را ثروتمند نکرد و نمی دانیم ثروت یک کشور به مرور زمان افزایش می یابد و مردم یک کشور به مرور زمان مرفه تر. نارضایتی ایرانیان ربطی به وضع اقتصادی عمومی کشور نیز ندارد زیرا در سال های انقلاب ایران با توجه به افزایش شدید درآمد نفتی ایران بدلیل جنگ اعراب و اسرائیل باز هم عده ای انقلابیون خواستار برخورداری حق روزی 35 تومانی خود از درآمد نفت بودند( ر.ک: فرآدسان و فرو دستان از باقی).

 ما ازکودکی یاد می گیریم که ناراضی باشیم. از همه چیز واز همه کس. ما نمی توانیم یا بهتر بگویم بلد نیستیم  از کاری یا حکومتی راضی باشیم مگر آنکه در آن سهیم باشیم و سهیم نه به معنای انتخاب کننده که به معنای انتخاب. اگر انتخاب ما رای نیاورد حتما توطئه ای در راه است( مخالفان 2 خرداد) و اگر رای بیاورد باید آنگونه باشد که ما می خواهیم و نه آنچه به حکم قسمی که به قانون اساسی کشورش خورده باید باشد. چرا؟ چون همیشه من درست فکر می کنم و اگر او آنی نشد که من می خواهم به رسم سنت فراموشی با نارضایتی از او دل می کنم و تنهایش می گذارم و فقط می گویم مرد دریا نبود، شناگر استخر بود و با همین سنت فراموشی فراموش می کنم تمام کارهایی که در حق من و مملکت من کرد آن مرد...

 فراموشش می کنیم چون نمی خواهیم کاری کم کم صورت گیرد، ما همه چیز را فورا می خواهیم در 6 ماه و كمتر حتی و باید هر چه خواستیم بشود مگر نه ما ناراضی می شویم و راضی نگاه داشتن این همه انسان مگر می شود ...

و چه گران بها ثروتي است اين صبر كه به تنهایی میزانی است برای  توان تحمل نظر مخالف برای ملتی و چه حیف که ما هیچ بهره ای از آن نداریم.

همه چیز باید سریع اصلاح شود. از وضع حکومت و آزادی بیان و مطبوعات گرفته تا حجاب. و چون همه چیز را سریع می خواهیم پس اگر اتفاقی سریع نیفتد ما ناراضی می شویم. این اتفاق هر چه باشد مهم نیست. مهم این است که راه صد ساله باید یک روزه طی شود و هیچ کس نیست که بگوید برادر من آن امریکایی که تو می بینی 76 ریئس جمهور عوض کرده و تو با 4 ریئس جمهورمی خواهی مثل او باشی و فقط مثل او. بدون آنکه ببینی چه داری و چه نداری. می خواهی از سر تا پا غربی شوی تا مثل او شوی و نمی دانی که او و فرهنگش با تو همخوانی ندارد اما تو گمان برده ای که اگر مثل او کلاه شاپویی روی سرت بگذاری و تمام سنتت را بدور بیندازی و خدا را بدون توجه به مسیری که غرب طی کرده به خیال خود به گوشه ای تبعید کنی

غربی شده ای و وا مصیبتا که تو(خاندان پهلوی) نفهمیدی که در یک جامعه سنتی نمی توان مدرن حکومت کرد. اما اینها مهم نیست. مهم این است که ما همیشه ناراضی هستیم. با هر حکومتی. فرقی نمی کند فوق ناسیونالسیتی باشد یا مذهبی باشد یا مدرن. ما ناراضی هستیم زیرا هیچوقت خواسته های ما فراهم نمی شود و این خواسته ها آنقدر عجیب هستند که نشان می دهند ما چقدر تا دموکراسی فاصله داریم.


در پوستین خلق

به نام خدایی که در این نزدیکی است

 

" حسین آموخت که "مرگ سیاه" سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا زنده بمانند "

 

دغدغه ی امروز من قرائت جامعه و زندگی اجتماعی آدمیانی  است که تاریخ پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته اند تا "مرگ سیاه " را تجربه نکنند. تاریخ صد ساله ی اخیر به خوبی مبین آن است که چگونه مردمان این سرزمین کهن، جملگی درگیر و در تکاپوی رسیدن به جامعه ی آرمانی خود بوده اند. البته درگیری و تکاپویی سرشار از معما و تناقض! چرا؟ عرض خواهم کرد! آنچه موجب تحریک آنان می شود و شده است، نوعی خواست تغییر، خواست دگرگونی خود و جهان پیرامون خود، و همزمان با آن نوعی ترس از سردرگمی و آشفتگی، ترس از اضمحلال زندگی است.

همه ی اینها مقدمه ای بود تا مختصراً به بررسی این حرکت ها و بازخورد و احیاناٌ نتیجه نگرفتن جنبش ها در درازمدت بپردازم. در مقدمه گفتم تکاپویی سرشار از تناقض، این تناقض را می توان در مقاطع مختلف زمانی چه در سطح ملی یا حتی مسائل کوچک تر مشاهده نمود. تا حالا احتمالاً بارها و بارها از خود پرسیده اید که چرا مردمی که با رهبری بازار و روحانیون داخل و خارج توانسته بودند حاکمیت را مجبور به لغو قرارداد تنباکو کنند، هشت سال بعد در برابر قرارداد ننگین تر دارسی که نفت یا بهتر بگویم حیثیت ایران را به حراج گذاشت سکوت کردند؟ چرا مردمی که 30 تیر 1331 را رقم زده بودند یکسال بعد در 28 مرداد در خانه ماندند و مردی را که روزی زمینه ساز تحقق آرزوهایشان بود تنها گذاشتند؟ چرا هشت سال بعد از خرداد 76 در تیر 1384 گویی اصلاً اصلاحات و اصلاح طلبی در کار نبوده است؟ از این چراها در تاریخ ما بسیار است.فارغ از دلایلی چون نقش کشورهای دیگر یا مثلاً اختلاف از درون جنبش ها و غیره، به نظرم باید علل اصلی را در بطن جامعه و شرایط اجتماعی پیچیده و نا همگون امروز یا آن روزهای ایران جستجو کرد تا شاید از خلال آن بتوان روزنه ای به آینده زد و به دور از اشتباهات گذشته، انتظارات و اهداف و مسئولیت ها ی آینده مان را بشناسیم، مسئولیتی که نه زاده ی توانایی بلکه زاده ی آگاهی باشد. شاید با بررسی این ناکامی ها در کنار سایر مسائل اجتماعی بتوان علت رخوت فضای سیاسی فکری جامعه و بالاخص دانشجویی  (عمیقاً امیدوارم فرضیه ی رخوت نادرست بوده و اساساً نیازی به اثبات قضیه نباشد، اما خب چیزی که عیان است...) را از جهتی دیگر فهمید.

هر کدام از چراهایی که گفتم یا نگفتم دلایل خاص و عام دارد. رد پای دلایل عام را می توان در تمامی این حرکت ها و جنبش ها مشاهده نمود که به نظرم شامل گسست فکری نسل ها، انتظارات کوتاه مدت از جریانات، قهرمان پروری، تصور نکردن فرجامی خوش برای جریانات و نهایتا یاس و نا امیدی می شود. تمام این عوامل به نوعی معلول یکدیگرند، مثلاً نمیتوان گفت چند در صد فقط درگیر قهرمان پروری و چند درصد فقط درگیر یاس و نا امیدی اند.

قبل از وارد شدن به بحث باید چند نکته را در همین زمینه یادآوری کنم: 1. مواردی که عنوان می شوند به عنوان دلایل عام می توان در نتیجه نگرفتن درازمدت جنبش ها یا نرسیدن به اهداف مورد نظر چه در گذشته یا حتی آینده مورد توجه قرار داد. 2- قطعا موارد ی که عنوان می شوند جامع و مانع نخواهد بود و در صورتی که آنچه به ذهن شما می رسد را در قسمت نظرات عنوان کنید می توانیم در آینده باز هم گریزی به این موضوع بزنیم.

البته اساساً معتقدم با ارائه کردن موضوعی و تا وقتی که به صورت جزئی طی تحقیق و پژوهش بیشتر به ابعاد مختلف مسائل نپردازیم و راهکارهای جامع و عملی ارائه نشود به نتیجه ی در خوری نخواهیم رسید.

1.گسست فکری نسل ها:

از بزرگترین خطراتی است که جامعه ی مارا تهدید می کند بدین صورت که نسل جدید یا تمایلی به استفاده از تجارب تاریخی و سیاسی نسل گذشته ندارد و یا نسل های گذشته تمایلی به در اختیار قرار دادن این تجارب ندارند. این مسئله اساسا از عدم تمایل به استفاده از تجربیات ناشی نمی شود بلکه به نظرم از آنجایی نشات  می گیرد که نسل فعلی با مشاهده ی تاریخ صد ساله ی گذشته می بیند که معدود حرکت آزادی خواهانه ای بوده است که به اهداف مورد نظر در درازمدت برسد و صرفاً فقط هزینه پرداخت شده است و لذا امیدی به حرکت های آتی ندارد. نیاز این عده که به صورت منفعل درآمده اند تزریق هورمون امیدواری است. باید راهکاری بدون افراط و تفریط گری به آنها نشان داد و متقاعد شان کرد که از اشتباهات گذشته فاکتور گرفته شده است.

2- قهرمان پروری و شخصیت محوری:

متاسفانه این قسمت از ماجرا در بسیاری از ابعاد زندگی ما رخنه کرده است و ریشه ای بسیار قدیمی و چند صد ساله دارد که از پدرانمان به ارث برده ایم و آنها از پدرانشان. اگر این ویژگی را نداریم باید شکرگزار باشیم اما اگر با اصل ماجرا موافقید به جای پاک کردن صورت مساله باید تلاش کنیم تا این خصیصه به فرزندانمان منتقل نشود. به عنوان مثال تلاش کنیم تا در کنار شناختن چهره ها، دوره ها را هم بشناسیم. در کنار شناختن میرزا کوچک خان به ماهیت نهضت جنگل و اهداف و عواقب و نکات ضعف و قدرت آن نیز پی ببریم.در کنار بیان مصدق به عنوان یک چهره ی ملی ، نهضت ملی شدن صنعت نفت را هم بشناسیم تا شاید دیگر انرژی هسته ای را با ملی شدن صنعت نفت مقایسه نکنیم! به جای آنکه از شریعتی یک بت بسازیم، به قول دکتر مصطفی چمران کویر او را بشکافیم و در اعماق قلب و روحش شنا کنیم.به جای پرداختن به اینکه شریعتی و مطهری دعوا داشته اند یا نداشته اند باید با افکار آنها آشنا شویم و وقتی آشنا شدیم دیگر این مسائل خودبه خود حل خواهد شد!  به نظرم هر نسلی به اسطوره هاش احتیاج داره اما این مطلب شدیداً با قهرمان پروری تفاوت دارد.

3- انتظارات کوتاه مدت از جریانات:

احساساتی شدن و شعار زدگی را می توان در رابطه ی مستقیم با انتظارات کوتاه مدت از جریانات دانست. تاریخ نشان داده است که اغلب جنبش های ایران به جای آنکه کنشی آگاهانه، آینده نگر و هدفمند و رو به جلو داشته باشند به صورت واکنشی بوده اند. در بسیاری از اوقات مردمی که قاعدتا بدنه ی جنبش ها را می ساختند، بیش از آنکه بدانند چه می خواهند، می دانستند که چه نمی خواهند! بعضا این هدف که از آنچه نمی خواهیم دور شویم ، موجب حرکت توده های شهری و روستایی شده است که مسلما نتیجه ای در پی نخواهد داشت یا حداقل تا مشخص شدن اهداف و رویکرد ها نتیجه ای  ندارد.

4- فرصت طلبی، قدرت خواهی (سهم خواهی از قدرت) و توهم توطئه:

امانوئل کانت در پاسخ به طرح آرمانی افلاطون که حاکمان را فیلسوف و فیلسوفان را حاکم می خواست ، گفت:"این که شاهان فلسفه ورزی کنند یا فیلسوفان شاه شوند، انتظاری دور از واقع است که حتی مطلوب نیز نخواهد بود، زیرا تصاحب قدرت سیاسی ناگزیر داروی آزاد خرد را به تباهی خواهد کشید"

ردپای این عامل را در بسیاری از مقاطع تاریخی می توان دید که نزدیک ترین آن شاید سهم خواهی از قدرت عده ای درون تشکیلات دفتر تحکیم وحدت طی سال های بعد از خرداد 76 باشد که خب یکی از نتایج اختلافات درونی و تضعیف این تشکل می تواند به شمار رود. لذا اساساً آنچه مشخص است، فرصت طلبان و قدرت خواهان آفت هر جنبش و حرکت و تحول و اصلاحاتی بوده، هستند و خواهند بود و آنچه مشخص تر اینکه باید این افراد را شناخت و حوزه ی فعالیتشان را محدود کرد.

5- تصور نکردن فرجامی خوش برای جریانات و احیاناً یاس و ناامیدی:

این مورد را می توان در ادامه ی احساساتی شدن و انتظارات کوتاه مدت از جریانات دانست. شاید این تفکر در مقطع فعلی پس از دوران 8ساله ی اصلاحات پر رنگ تر شدو احیاناً عده ای با برطرف نشدن مشکلات مد نظرشان و نرسیدن حتی به همان "مدینه ی فاضله "(!) دچار یاس و نا امیدی شدند. لذا به نظرم باید مکرراً این تفکر در سطح جامعه القا شود که اصلاحات و دگرگونی های اجتماعی در هر کشوری و در جامعه ای، اگر قرار است بدون خشونت و خونریزی به پیش رود، نیازمند زمان است. هزاران بار گفت و سمینارها و جلسات متعدد برگزار شود که اساساً اصلاحات در هر زمینه ای از ساختارهای سیاسی گرفته تا مسائل اقتصادی و غیره، بدون افراط و تفریط،  زمان و مراقبتی هوشمندانه می طلبد.به قول یکی از دوستان در زمین سوخته و لم یزرع خشونت نمیتوان تخم اصلاحات کاشت  بلکه باید نخست باران بردباری و مدارا بر این زمین ببارد و شخم خرد و تفاهم ، خاک آن را بارور کند.

 در پایان به امید آنکه روزی نهال اصلاحات در این مرز و بوم به بار نشیند، عمیقاً معتقدم هر حرکت کنشی در آینده که به بار نشستن این نهال کمک کند باید با آگاهی و به دور از افراط و تفریط  و اشتباهات گذشته صورت گیرد.

 یا حق

تقدس من، مرگ گفتمان من

من عاشق توام ای مقدس:

تمایل به مقدس دیده شدن از اولین روزهای حیاط انسان تا به امروز یکی از بهترین ابزارهای ارضاء میل زیاده طلبی انسان بوده است. حس قدسی و برتری فرا زمینی از سوئی بانی نوعی مجوز نانوشته برای زیاد خواهی های بیشتر( زمین، ثروت، زن ...) و از سوئی باعث وا پس زدگی و نابود کردن احساس گناه در بشر می شود، زیرا که توهم دستور بالاتر نه به تو اجازه نقد می دهد و نه در صورت اشتباهی تو را مسئول می داند و همین اعتماد به نفس دانسته یا نادانسته باعث می شود که افراد مقدس کنترل روحانی طرفداران خود را به دستگیرند. طرفدارانی که خود به نحوی قدسیت را در انجام کارها و به شکلی ضعیفتر از مراد و ارباب خود به دست می آورند.

من مقدس ترم پس می جنگم:

از اولین روزهای تاریخ حاکمان در شرق و غرب، از ایران و مصر گرفته تا اسپانیا و پرتغال و عثمانی، از اسکندر،  زاده الاهه های باستان گرفته تا موسیلینی منجی عالم، از خلفای عباسی گرفته تا سلسله عریض و طویل واتیکان همه حاکمان از تنها ابزار ممکن یعنی تقدس برای بسیج مردم، جلب حمایت و بستن راه های اشتباه  استفاده می کردند. تنها راه ممکن از آن سو که راهی دیگر برای حکومت و بسیج مردم در جنگ ها وجود نداشت. تنها احساس خوب تقدس برای پیروان انسان حاکم  و احساس نیاز به پاک کردن دنیا از شر ناپاکان و پلیدان باعث جنگ های طولانی و تحمل سختی های بسیار در محاصره ها می شد.

از پاپ پاپ تر:

از اوایل رنسانس تقدس پاپ به دلیل اشتباهات بسیار در اداره اروپا و وجود شکاکان به شدت زیر سوال رفت. در اواسط رنسانس پاپ دیگر حاکمی مقدس نبود، زیرا خود به دست خود تقدس در حکومت را نابود کرده بود. پاپ یک روحانی مقدس بود و نه دیگرهیچ وقت یک حاکم مقدس. اما اروپا تقدس را به پادشاهان وا گذار کرده بود. پادشاهانی که جنگ های جهانی نشان داد تا چه حد مقس هستند. نه مقدس به واسطه کلیسا که مقدس به واسطه ملت های مقدس پرور.

پادشاه سایه خدا یر زمین:

محمد رضا پهلوی گر چه خود را همیشه پادشاهی مدرن در ایران نشان می داد اما هیچگاه میل بی اندازه خود را از مقدس دیده شدن پنهان نکرد.  تقدسی که گر چه راه انتقاد  در سرکو سیاه گل را به او برای حفظ کشور ار دست بی دینان بست اما هیچگاه در انقلاب ایران نتوانست کوچکترین کمکی به او کند زیرا اینبار خود را در مقابل کاریزمایی بس مقدس تر و بسیار روحانی تر می دید.

کم کردن روحانیت اشخاص، افزایش روحانیت رفتار

 در اروپای بعد از جنگ و امریکای پس از استقلال به مرور زمان تقدس از حاکمان صلب و به رفتار بشری داده شد. کلیسا و کشیش ها همچنان روحانیت خود را به عنوان قشری پالایش شده حفظ و حتی ارتقا بخشیدند اما در صورت ورود به مناسب حکومتی تقدس جای خود را به تعهد می دهد و جامعه وی را مانند سایرین ملزم به پاسخ گویی می داند. حذف تقدس از افراد باعث می شود هیچ کس با سوار شدن بر احساسات مردم نتواند اقتدلر طلبی خود را نشان دهد( حتی اگر با تهییج احساسات مذهبی مردم مثل بوش پسر حاکم جامعه باشد) و از سویی این تقدس نتواند به عنوان پاشنه آشیل در تزلزل حکومت نقشی داشته باشد.

در ایران رفتار کلامی نهادها در پذیرش انتقاد نشان از کاهش میل بی اشتباه دیده شدن این قواست اما از سویی بین سیاست تقدس گریزغرب با رفتار تقدس گرای برخی از مدیران انتخابی فاصله زیاد است.