ادبیات و خودکشی (۴)
ادبیات و خودکشی (۴)
جرزی کوزينسکی20 که در سال 1991 خودکشی کرد , يکی از چندين نويسنده ای است که از کوره های آدم سوزی نجات يافتند تا بعد ها خود به زندگی خود خاتمه دهند .شاعر فرانسوی روسی الاصل پل سلان21 در سال 1970 خود را کشت و نويسنده ی يهودی ايتاليايي پريمو لوی22 در 1987 . شاعر جوان لهستانی تادوس بروسکی23 از سلول های گاز آشويتس نجات يافت اما 6 سال بعد در خانه خود را با گاز خفه کرد . تلاش آنان برای توضيح امر توضيح نا پذير شهادتی بر شجاعت خود آنان و ديگران است , شايد به بهای بسته شدن کتاب نبوغشان .
يکی از بزرگ ترين نويسندگان ايتاليای پس از جنگ , چزاره پاوزه , اعتقاد داشت که :" هيچ کس , هيچ گاه فاقد دليل خوبی برای خودکشی نيست ." او به علت مشکلات جنسی دچار سرخوردگی بود و عمق اين مساله به دفعات در خاطرات روزانه اش منعکس شده است . نتيجه ی اين مساله به تعبير يک منتقد " مانند طلوع فردا اجتناب ناپذير بود ." در سال 1950 در اوج استعداد های خلاقش و تحسين عمومی , درونی ترين احساساتی که چزاره پاوزه24 در خاطرات روزانه اش درج می کند مسير او به سمت مقصد نهايي را نشان می دهد . يک هفته بعد , چزاره پاوزه به دفتر يک روزنامه ی ايتاليايي رفت و آگهی ترحيمی سفارش داد .سپس وارد اتاق هتلش شد و شانزده بسته قرص خواب را بلعيد .
“ مردن هنر است, مثل هرچيز ديگر.
اين يکی را استثنائا خوب انجام می دهم
تا حالم به هم بخورد
تا واقعی به نظر آيد
بايد بدانيد که من خوانده شده ام ."
سيلويا پلات (11 فوريه 1963)
سیلویا پلات و تد هیوز
نام سيلويا پلات با اصطلاح" هنرمند مرگ انديش25" مترادف است . رمان خودنگارانه ی" کاسه ی زنگ26" اقدام مرگبار او را در سن 19 سالگی توصيف می کند . به عنوان يک کودک نابغه , از سن ۸ سالگی شروع به نوشتن شعر کرد . يک بورسيه ی تبادل دانشجو او را به لندن کشاند که در آن جا با تد هيوز27 شاعر جوان و موفق انگليسی آشنا شد و ازدواج کرد . آن ها دو فرزند داشتند و زمانی که هيوز از لذت شهرت انجمن های ادبی برخوردار بود , پلات به نوشتن شعرهايش در خانه و مراقبت از فرزندان ادامه مي داد . با افزايش مهارتش به عنوان يک شاعر, مضمون ياس , مرگ و خودکشی در قوی ترين شعرهايش به چشم می خورد . ازدواجش با هيوز به هم خورد و پلات به خانه ای نقل مکان کرد که زمانی ويليام باتلر ييتس28 در آن زندگی می کرد . در صبحگاهی پريده رنگ از فوريه ی 1963 , درز در اتاق کودکانش را با نوار و حوله بست و آن گاه خود را در آشپزخانه محبوس کرد , شير گاز را باز کرد و به انتظار مرگ نشست . چند روز پيش از آن , او شعری نوشته بود به نام" آستانه” :

آستانه

زن بالغ شده است
او مرده است
جسم بی روحش را
لبخند رضايت فرا می گيرد
می پيچد در پيچ و تاب ردايش
توهم نيازی يونانی
پاهای برهنه اش
انگار می گويند :
راه درازی آمده ايم, تمام شد .
هرکودک مرده, فروپيچيده در خويش- ماری سپيد-
در تنگ کوچکی از شير, که اکنون خالی است.
و زن
آن ها را به درون جسم خود باز گردانده است ,آن گونه که غنچه می شوند
گلبرگ های گل سرخ , هنگامی که باغ
در سکوت و تاريکی فرو می رود و بوی نامطبوعی می تراود
از شريان های عميق و شيرين گل شب
ماه بی بهانه ی اندوهی
خيره می شود از تاج استخوانی اش
او به اين چيز ها خو گرفته است
سيا هی هايش ترک می خورند و بر زمين کشيده می شوند .

بسم الله