شعر پدر يکی از شناخته شده ترين کارهای سيلويا پلات است . اين شعر در دوره ی کوتاهی پيش از مرگش نوشته شده و واکنشی است به رابطه ی پيچيده ی او با پدرش که کمی پيش از جشن تولد هشت سالگی سيلويا می ميرد . اين شعر آشکارا حاصل عقده ی الکترا حاصل از اين اتفاقات است . شعر اصولا در خاطرات می گذرد و اشارات او به پدرش همه رابطه ی او سيلويا با خاطرات رنجبار پدرش را نشان می دهد . مرد سياه جامه شبيه هيتلر اشاره ای است به تد هيوز ، همسر او که تازه از هم جدا شده بودند . در واقع علت علاقه ی خود به تد هيوز را ناشی از شباهت او به پدرش می داند چرا که او را به ياد پدرش می اندازد ( عقده ی الکترا ) . جمله ی آخر شعر حکايت از اين دارد که او بالاخره توانسته است خود را از اين خاطرات و خون آشام ها رها کند . اما واقعيت چيز ديگری می گويد . سيلويا کمی پس از اين شعر دست به خود کشی می زند و اين بار موفق می شود .

 

  

پدر

 

 به درد نمی خوری ، ديگر به درد نمی خوری

کفش سياهی

که در تو زندگی کردم سی سال

مثل پايي رنگ پريده و حقير

بی آن که جرات دم زدن داشته باشم

 

پدر ، بايد می کشتمت

پيش از آن که دست دهد ، تو خود مردی

به سنگينی مرمر ، کيسه ای پر از خدا

مجسمه ای هولناک با شستی به رنگ خاکستر

به بزرگی يک فک دريايي

و سری در آتلانتيک هوسباز

که می پاشد دانه های سبز بر آبی دريا

بر آب های زيبای دريای نوست

به زبان آلمانی

دعا می کردم که زنده شوی

آه ! تو .

در شهری از لهستان

که با خاک يکسانش کرده بود

غلطک جنگ های بسيار

اما نام شهر همان است

 

دوست لهستانیم می گويد :

یا دوازده تا هستند یا دو تا .

پس هيچ وقت نمی شد فهميد پايت را کجا گذاشته ای ؟

ريشه ات را کجا ؟

هرگز نمی توانستم با تو سخن بگويم

زبان به آرواره ام می چسبيد .

 

زبان در تله ای از سيم خاردار گير می افتاد

من ، من ، من ، من . . . .

نمی توانستم سخن بگويم .

آلمانی ها را با تو اشتباه می گرفتم .

و آن زبان وقيح

 

قطاری ، قطاری

که مرا می برد

مثل يک جهود

به داخائو ، آشويتس ، بلسن .

کم کم مثل يهودی ها حرف می زدم .

شايد يهودی شده باشم .

 

برف های تيرول ، شراب صاف وين

خيلی هم صاف و ساده نيستند .

با اجداد کوليم و اقبالی نحس

با کوله بار تاروک ، کوله بار تاروک

کمی شبيه يهودی ها می شوم .

 

هميشه از تو می ترسيدم

از تفنگت ، از چرت و پرت هايت

و آن سبيل صاف

و آن چشمان آريايي ، به رنگ آبی روشن

زير عينکی سياه

 

خدا نه ، صليبی شکسته

آن قدر سياه که هيچ آسمانی نمی توانست به درونش بخزد

زن ها عاشق فاشيست ها هستند

چکمه بر صورت ، حيوان صفت

قلب وحشی حيوانی مثل تو را دوست دارند .

 

پدر ، در عکسی که از تو دارم

جلوی تخته سياه ايستاده ای

شکافی بر چانه جای پاهايت

که شبيه شيطانت می کرد

يا شبيه مرد سياه جامه ای

که قلب کوچک زيبايم را دو تکه کرد

 

ده ساله بودم که دفنت کردند

در بيست سالگی سعی کردم بميرم

و به تو ، به تو ، به تو ملحق شوم

فکر می کردم استخوان هايم هم کافی است .

 

اما از کفن بيرونم کشيدند

و با چسب به هم چسباندند

و آن وقت فهميدم چه کار کنم

مدلی از تو ساختم

مردی سياه جامه شبيه هيتلر

عاشق عذاب دادن و شکنجه کردن

و گفتم حالا درست شد ، درست شد .

پس پدر ، بالاخره کار خودم را کردم .

سيم تلفن سياه کنده شده

و صداها نمی توانند مثل کرم به درون بخزند .

 

اگر يک مرد را بکشم ، دو مرد را کشته ام

خون آشامی که می گفت تو هستی

و يکسال خون مرا مکيد

اگر راستش را بخواهی ، هفت سال

حالا می توانی با خيال راحت بخوابی پدر .

 

چوبی در قلب چاق سياهت فرو رفته

و اهل دهکده هيچ وقت دوستت نداشته اند .

روی قبرت می رقصند و پای می کوبند .

هميشه می دانستند تو چه آدمی هستی !

پدر ، پدر ، لعنتی ، بالاخره تمام شد . 

 

ترجمه : م . م . ظرافت