ويرجينيا وولف15 نويسنده ی انگليسی" خانم دالوی16" و پيشرو سبک"جريان آگاهی17"  ,پيچيدگی های دنيای درون شخصيت هايش را با بررسی" يک لحظه ی عادی از روزی عادی" تحليل می کرد . زندگی خود او متاثر ازمرگ مادرش در سن 13 سالگی از ياسی جنون آميز سرشار بود و ميل خودکشی او را تهديد می کرد . پيش از موفقيتش به عنوان يک نويسنده , بارها در موسسه های روانی مختلف بستری شد و حتی يک بار مقدار زيادی گرد سفيد خواب آور مصرف کرد که تقريبا او را تا دم مرگ پيش برد . اما از آن پس شروع به نوشتن کرد و می توان گفت که حمله های آنی جنون که به او دست می داد با سبک نوشتنش که او را معروف کرد در ارتباط می باشد . شکي نيست که بالاخره همين مساله او را کشت . اواخر مارس 1941  , برای شوهرش يادداشتی گذاشت , عصای پياده رويش را برداشت و به سمت رودخانه ی" اوز18" به راه افتاد . اين بار سنگ بزرگی را به درون جيب کتش فرو کرد تا هيچ شانسی باقی نماند , به درون آب رفت و غرق شد . آن گونه که يک بار برای دوستی گفته بود :" تجربه ی يگانه ای که هرگز تشريح نخواهم کرد!" 

 

                           

 عزيزترين

 

مطمئنم که دوباره ديوانه خواهم شد . احساس می کنم که ديگر نمی توانيم دوباره آن دوران دشوار را تکرار کنيم . و اين بار ديگر بهبود نخواهم يافت . به تازگی صداهايي می شنوم , و نمی توانم تمرکز کنم . پس کاری را می کنم که بهترين کار به نظر می آيد . تو از هر لحاظ بهترين بوده ای . فکر نمی کنم دو نفر می توانستند از اين شاد تر باشند اما تا پيش از آمدن اين بيماری وحشتناک . ديگر نمی توانم مبارزه کنم . می دانم که دارم زندگيت را تباه می کنم , چون که بدون من می توانی کار کنی . و می دانم که کارخواهی کرد . می بينی که حتی اين را هم نمي توانم به درستی بنويسم . نمی توانم بخوانم . آن چه می خواهم بگويم اين است که تمام شادمانی زندگيم را مديون تو هستم . تو کاملا نسبت به من صبور و بيش از حد مهربان بوده ای . می خواهم اين را بگويم- همه اين را می دانند . اگر کسی می توانست من را نجات دهد آن کس تو بودی , همه چيز را از دست داده ام جز ايمان به پاکی تو . ديگر نمی توانم بيش از اين زندگيت را تباه کنم . فکر نمی کنم دو نفر بتوانند خوشبخت تر از آن باشند که ما با هم بوديم .

 

آلبرکامو , درمقاله ی درخشان فلسفيش درباره ی خودکشی به نام" اسطوره ی سيزيف19" می نويسد :" عملی از اين دست , مانند شاهکاری هنری درسکوت سينه پرورده می شود ." در سال 1943 پس از سقوط فرانسه و بحران های نااميدی خود او می نويسد :" خودکشی , تاکيدی بر اين اعتراف است که زندگی از سرت زياد است و يا اين که زندگی برايت قابل درک نيست ."  اما تاملش در سوال بنيادين فلسفه که آيا زندگی ارزش زيستن دارد؟ به اين نتيجه می رسد که "آری!" مخصوصا در مورد يک هنرمند ." مرگ يک خالق، دفتر تجربه هايش و کتاب نبوغش را می بندد ..... شايد شاهکار هنری خودش در مقايسه با محک آزمايشی که انسان نيازمند آن است و فرصتی که به او عرضه می کند تا بر تصوراتش فائق گردد و اندکی بر حقيقت برهنه اش نزديک تر شود ناچيز باشد ." اما آيا کامو می توانست" محک آزمايش" وحشتناکی را که آغاز گشته بود و کتاب نبوغ بسياری از هنرمندان را می بست , انتظار بکشد .

 

                    



15 Virginia Woolf

16 Mrs. Dalloway

17 Stream of consciousness

18 Ouse

19 The Myth of Sisyphus