ما چرا می ترسيم ؟

                    

 همه می ترسند ولی ما بيش تر می ترسيم . هنوز وقت زيادی نگذشته از روزگاری که مفاهيمی مثل ادبيات و روانشناسی يا در بهترين حالت ها جزء مسائل لوکس و ابزار تفاخر طبقه ی مرفه بودند يا در بدترين حالت ها همسنگ روانپريشی و رفتار عده ای جن زده که اخلاق اجتماع را فاسد می کنند . به راستی آدمی از چه می هراسد ؟ ادبيات از يکسو با سخن به ميان کشيدن از خصوصی ترين مسائل زندگی بشر ، از مسائلی که یه شدت سعی در پنهان نمودن آن داريم ، ابهام زدايي می کند و او را به عنوان جزئی از يک کل ، برهنه به نمايش می گذارد و از سوی ديگر روانشناسی به عنوان ابزاری در قالب ادبيات با تئوريزه کردن اين روند ، برندگی اين تيغ را شدت می بخشد .

انسان وقتی برهنه است احساس ناامنی می کند و اين کاری است که ادبيات با ما می کند . ادبيات با چنين رويکردی هميشه متعهد است . اصلا چيزی به اسم ادبيات غير متعهد وجود ندارد .

اين ها را نوشتم تا از برهنه شدن نترسيم . از گفتن خواهش هايمان نهراسيم . چرا که اين خواهش ها متعلق به تمام ماست و هرچيزی که به ما احساس جزئی از يک کل بودن را می بخشد ، به ما هويت می بخشد ، ما را به سرچشمه باز می گرداند .

ميراث فرهنگی تنها خشت و گل نيست . فکر بزرگ ترين ميراث فرهنگی است . ما ناآگاهيم . از داشته های خود بی خبريم و جاهلانه به ستايش غير می نشينيم . يک نمونه ی بارز اين بی مهری ، هدايت است . جايي که سوررآليست های فرانسوی با خواندن متنی ترجمه از بوف کور از آن به عنوان يکی از شاهکارهای سوررآليسم ياد می کنند ، ما هنوز هم طردش می کنيم . بوف کور سرگذشت روانی جامعه ی ايرانی در بعد رابطه ی جنس هاست ولی ما هنوز هم پس از گذشت هفتاد سال از چاپ نخست آن ، فکر می کنيم که اين ها را يک بيمار جنسی نوشته . به راستی اين همه ناآگاهی از کجا می آيد ؟ 

 

                               .........................................

                                          ترجمه شعر (۱) :

                             

                            

                 

رقص

در باغ پتنرا

 

شب در باغ

شش کولی

با جامه های سفيد

می رقصند .

 

شب در باغ

با تاجی از

رزهای کاغذی

و گل بوته های ياسمن .

 

شب در باغ

دندان های مرواريد رنگشان

بر سايه های تاول زده

نقش می بندد .

 

و شب در باغ

سايه هايشان کش می آيند

تا به رنگی بنفش

تا آسمان می رسند .

 

( فدريکو گارسيا لورکا )

ترجمه : محمد مهدی ظرافت