چه کسی باورش می شود ما وارث شاعران و نويسندگان بزرگی مثل شاملو ، فروغ ، گلشيری ، بهرام صادقی ، غلامحسين ساعدی و هزاران تن ديگری هستيم که هنوز هم خيلی فراموش نشده اند . کافی است يک مجله ی به اصطلاح ادبی بخری و بروی سراغ صفحه ی شعر . يک مشت خزعبلات بيمارگونه که حتی به عنوان ترجمه شعر هم نمی توان آن ها را به خرد کسی داد . به اسم شعر پست مدرن . چه کسی از اين آب گل آلود ماهی می گيرد ؟ به گذشته بر گشتن و زنده کردن خاطره ی کتاب ادبيات دبيرستان خالی از لطف نيست . کتاب ادبيات ما با ادبيات کهن آغاز می شود و می رسد به نام هايي در ادبيات انقلاب و امروز که در ليست صدمين نفر ها هم جايشان نمی شود . آخرش هم ختم می شود به ادبيات جنگ تحميلی . بقيه کجا رفته اند ؟ اين همه پرچمدار صاحب سبک خيلی راحت فراموش شده اند . اين وسط ميل به فراموشی جمعی ما هم مزيد بر علت شده . وقتی هم از قضا پس از فوجی شاعر فلسطينی و سوری و چه و چه می رسد به يک شاعر شيليايي ، چهره ای مسخ از او ارائه می کند که انگار اين آدم تمام عمرش کار سياسی می کرده . آری ! پالو نرودا را می گويم . شاعری که همه او را به عاشقانه هایش می شناسند .

ادبيات مثل يک موجود زنده نفس می کشد و نسبت به نوسانات اجتماعی واکنش نشان می دهد . گاهی هم مسخ می شود . مثل وضعيتی که امروز به آن دچار شده . مثل خود ما . دچار خودسانسوری می شود . می شود يک عنصر قابل پيش بينی شسته ورفته که هيچ زيرو بمی ندارد . امروز اگر کسی بخواهد يک شعر خوب بخواند ، بايد در اينترنت بگردد . توی وبلاگ های آدم های ناشناس چيز هايي پيدا کرده ام که مرا به آينده ی ادبيات اميدوار می کند . سعی می کنم خاطره ی مجلات ادبی امروز و چرندياتی را که سعی می کنند به اسم شعر ترويج کنند ، از حافظه بشويم . راستش را هم بخواهيد ادبيات هميشه به اين وضعيت دچار بوده ! توده هيچ وقت قدر پيامبرانش را نشناخته است .     

 

 

 

 ............................................

 

ترجمه شعر (۲)

 

 

پابلو نرودا

 

 

عشق از پس کشيد دنباله ی دردش را

قطاری از خارهای سختش در پشت

و ما بستيم چشمانمان را ،

که هيچ چيز ، هيچ زخمی نتوانست جدايمان کند .

 

اين گريستن خطای چشمانت نيست ،

دستانت دشنه را فرو نکردند

پاهايت نجستند اين رهگذار را

اين تيره قند خود به قلبت راه جست

 

هنگام که عشق چون موجی سهمگين

بردمان و به صخره مان کوبيد ،

به ذره ای آسيابمان کرد .

 

اين اندوه به چهره ای ديگر نشست

به چهره ای شيرين تر

پس در فصلی گشوده از نور

اين بهاران زخم خورده آرام يافت .