چند هفته ايست که به سينما (آن هم به سخيف ترين آثارش) پرداخته ايم و مجالی برای ساير هنر ها نبود و بين اين هنرها از همه مظلوم تر تئاتر است
هفته گذشته روز جهانی تئاتر بود اما نمی دانم بايد در اين مراسم گريست يا پايکوبی کرد، بايد تبريک و يا تسليت گفت
اما به هر جهت بهانه خوبی شد که قدری از او ياد کنيم
همچنين در هفته گذشته شاهد برگزاری مراسم اختتاميه دهمين جشنواره تئاتر دانشجويی فجر هم بوديم (تعجبی نيست اگر متوجه نشده ايد چرا که خبر رسانی خوبی نداشته است.) جشنواره ای که بيش از پيش از اصول خود جدا شده بود اختتاميه اش را جشن گرفت.
کارهايی ضعيف (به لحاظ تکنيکی و محتوايی) و به دور از هرگونه جسارت و نوآوری (که مشخصه دانشجو ست) و اغلب با حرفهای تکراری و غم آلود در معيت برگزاری و اداره ضعيف گروه اجرا کننده جشنواره ، آشی شعله قلم کار به خورد مخاطبانش داد.
قصد آنرا نداشتم که در اين مجال، بدنبال دو پست پيشين، باز هم از سياهی های دنيای هنریمان بگويم، به همين خاطر نمی خواهم از تاريکی های اين جشنواره لب به شکوه بگشايم، اما چه کنم که به هر سو نظر می افکنم خرابه ای را می بينم که نمی توانم راحت از آن بگذرم
به ياد مهدی اخوان ثالث
راستی آيا جايی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی جايی
در اجاقی طمع شعله نمی بندم، خردک شرری هست هنوز
ساعت 2:52 روز شنبه 8/2/1386 – تالار مولوی
به همراه يکی از دوستان جهت تماشای يکی از کارهای بخش بين الملل جشنواره عازم تالار مولوی شديم. دير رسيديم اما کمی قبل از ساعت سه(زمان اجرای کار) در عين ناباوری بليط تهيه کرديم، دوستم بليط ها را تحويل مسئول کنترل درب داد و وارد لابی تالار شديم. شاخص ترين چهره جمع آتيلا پسيانی بود که برای تماشای اجرای دوست قديمش (فرهاد فروتنيان) آمده بود. جلوتر رفتيم جايی برای نشستن پيدا نکرديم بجز روی رادياتورهای شوفاژ، نشستيم تا زمان ورود به سالن فرا برسد. کمی گذشت و لابه لای جمعيت نزديک درب ورود به تالار چند نفر از دوستان، منتظر شنيدن فرمان حمله به صندلی ها بودند. من برای سلام و گفتن اين نکته که جای خوبی هم برای ما بگيرند به سراغشان رفتم، ولی متاسفانه خيلی محترمانه! من را به ايستادن در کنارشان تشويق کردند. آن طرف تر عزيزی با موهای ژوليده و فلوتی بر لب، در حال نواختن آهنگی ملايم در درون فضای لابی بين تماشاگران می چرخيد. تعجب کردم از اينکه چرا در اين مکان و آيا ماموران حراست کاری با او ندارند. از فرط خستگی به سوی دوستم بازگشتم تا آنجا بنشينم، مشغول دادن گزارش گفته های دوستان بودم که صدايی بلند شد "چند بار بايد به تو يه حرفی رو زد، مگه نمی فهمی می گم فلوت نزن"
فلوت زن پاسخ داد "مواظب حرف زدنت باش..."
مامور انتظامات سالن بود البته يک دانشجوی کم سن و سال، دعوا کمی بالا گرفت تا مامور ارشدتر وارد ميدان شد، آنها را جدا کرد و گفت" مگه به تو نيستم ميگم اين سازتو خاموش کن، انگار تو حرف حاليت نيس! يه بار ديگه اينو دستت ديدم تو سرت خوردش می کنم، فهميدی؟" فلوت زن هيچ پاسخی نمی داد تنها با چشمان خيره اش به او اعتراض می کرد. به هرحال بحث تمام شد و فلوت زن از مکان بحث دور شد.
در حالی که دعوا خوابيده بود، يکی از مسئواين زن جشنواره به سراغ او آمد و گفت "آقا اگه می خوای ساز بزنی برو بيرون" او هم که از فضولی او ناراحت شده بود پاسخ داد "اصلا بيرون نمی رم، می خوام همينجا فلوت بزنم" و شروع به فلوت زدن کرد دوباره آن مامور انتظامات جوان آمد و تنش بالا گرفت مامور سومی که دايی نام داشت مداخله کرد تا آنها را جدا کند اينطرف تر يکی ديگر از مسئولين زن جشنواره به دختری که مانتوی سياهی بر تن داشت می گفت "دست شوهرتو بگير ببرش بيرون" بين جمعيت يکی می گفت به 110 زنگ بزنيد، آن يکی می گفت بيرون بيندازيدش، در همين حال دايی پسر فلوت زن را جدا کرد و به گوشه بالای لابی آورد حالا ديگر تنش در تمامی نقاط سالن انتظار موج می زد. يک جوان مو تراشيده ای که گويا از دستياران کارگردان بود در اين زمان وارد معرکه شد و با دشنام دادن به فلوت زن از ماموران انتظامات خواستار اخراج فلوت زن از لابی شد. معرکه گويی آتشی که بنزين ديده شعله ور شد و هر دو مثل خروس جنگی به جان هم افتادند ناگهان لگدی به فلوت زن خورد و آرام( البته گويی اينجا صحنه تئاتر است و او بازيگری ضعيف) به روی زمين افتاد من نگاهی به دوستم کردم و گفتم "اينو فيلم بازی کرد خودشو زد زمين " او هم در حال نشسته با خنده گفت "مثل اينکه اينم يه تئاتر" همه دورش حلقه زدند دو نفر آمدند و زير سرش را بالابردند يکی از برنامه های جشنواره را آوردند و دختری در کنار او نشسته بادش می زد. همسرش هم تغادلش را از دست داد و زير گريه زد و گفت "سکته کرده زنگ بزنيد اورژانس" مامورين که حالا تقريبا 8 نفری می شدند می خواستند دور او را خالی کنند ولی وجود خودشان در اطراف او آزار دهنده بود. آشپز چندتا شده بود يکی فرياد می زد "بچه هارو بفرستيد داخل سالن" ديگری گريه می کرد "که نه اول اينو يه کاريش کنيد" کار به دعوای مسئولين برگزاری هم کشيد بر سر حل اين اختلاف دايی می گفت "شما معاون بين الملل هستی تو اين کارا دخالت نکن" آنطرف در حالی که فلوت زن روی زمين دراز شده بود، جوانی مو بلند بالای سرش آمد صدای گريه ی همسر فلوت زن بالا گرفت جوان مو بلند مستاصل می پرسيد "فاطمه به من بگو چی شده" دختر گريه می کرد و بالاخره مشخص شد که اين جوان برادر فلوت زن است. موبايلش را بيرون آورد که تماسی با اورژانس بگيرد يکی از مسئولين گفت "زنگ زديم تو راهه" برادر سراغ فلوت زن رفت، نگاهی به فاطمه انداخت و گفت "گريه نکن ديگه" ناگهان خيلی عصبانی بلند شد و گفت "کی داداشمو به اين روز انداخت" يکی از جمع که شباهتی به مليجکان دربار داشت با لبخندی تمسخرآميز آن دستيار کارگردان را نشان داد در حالی که اينطرف يکی از مسئولين زن جشنواره "وای نه يکی جلوی اينو بگيره" ، کار از کار گذشته بود، برادر همچو گاوی زخم خورده در يک مسابقه گاوبازی طول لابی را طی کرد و به سوی اون مرد سر تراشيده حمله کرد. همه جمع شدند تا اين دو را از هم جدا کنند و بالاخره موفق شدند و اينبار دايی برادر را با لگد بيرون انداخت. مدتی گذشت و فضا آرام تر شد همه ی حواس جمع وضعيت فلوت زن شده بود. من برگشتم و به ناظر جشنواره که آشنا بود گفتم بابا اسم اينا رو بنويسيد به عنوان يه کار خيابانی و تو مسابقه شرکتشون بديد. از دور به نظر می آمد آمبولانس آمده من سراغ مسئول حراست رفتم و می خواستم که او را مطلع کنم اما گويی که اصلا نمی شنيد . خوب من از رو رفتم و به سر جايم باز گشتم.
چند دقيقه ای نگذشته بود که برادر با پزشک اورژانس وارد شد و به سراغ فلوت زن رفتند گفتم مگر برانکارد نمی آورند؟ به سوی درب خروجی رفتم تا خودم از نزديک ببينم. متصدی در گفت "اگه بيرون بری ديگه نمی تونی بيای تو" گويی متصديان اورژانس خيلی عجله ای برای آوردن برانکارد نداشتند دوباره بازگشتم تا ببينم چه بر سر فلوت زن آمد، پزشک همانجا مشغول چکاب او و در طرف ديگر پرستار در صدد اتصال سرم به دست اوست چند دقيقه ای نگذشته بود که برانکارد رسيد فلوت زن را بر روی آن گذاشتند و از سالن خارج کردند سرپرست حراست ضمن عذرخواهی اعلام کرد که تا چند دقيقه ديگر وارد سالن می شويم، دستيار جوان سر تراشيده به روی سکوی مرکزی لابی رفت و پس از پوزش از اتفاقات رخ داده در حال اعلام کردن اين نکته بود که نمايش تا سه دقيقه ديگر شروع خواهد شد که ناگهان برادر فلوت زن به مانند تير از کمان رها شده به سوی او آمد و فرياد می زد "سالنو رو سرت خراب می کنم" و دوباره دستيار به زير مشت و لگد رفت و سالن در هوا دوباره دايی و ساير ماموران حراست آنها را جدا کردند و برادر فلوت زن را بيرون انداختند.
مسئول حراست روی پله های ورودی لابی ايستاد و سالن را به سکوت برای شنيدن صحبتهای کارگردان دعوت کرد و کارگردان گفت:" خيلی متشکر که تحمل کرديد برا خودتون و بچه ها دست بزنيد اين اولين اجرای اينتراکتيو در ايران بود، از همه متشکرم" و تمامی شرکت کنندگان در دعواها می خنديدند و به همديگر تبريک می گفتند. اما ما هنوز هم باورمان نشد که 1000 تومان برای تماشای يک اجرای خيابانی از ما گرفتند.
البته بايد از اين باب که توانستند تماشاگر را (علیرغم اجرای نه چندان خوب) غافل گير و سی دقيقه ای او را با خود همراه کند، به گروه تبريک گفت.
اما در بروشور پخش شده ( که من را به ياد مانيفستهای مشهور سبک های هنری اوايل قرن بيستم می انداخت) قدمت اين نوع اجرا را به دهه ی نود می رساند و تئاتر Interactive را اينگونه معرفی می کرد:
تئاتر Interactive تئاتر امروز جهان است.ابزاری است برای کنکاش در مسائل اجتماعی فرهنگی جهان معاصر و گسترش آگاهی در اين عرصه ها(!)
فراهم آوردن امکان تبادل تجربه و افکار، تجسس در تفاوتهای فرهنگی و امکان شرکت مثبت(2) شرکت کنندگان در تحولات محيط فرهنگی و اجتماعی خواست اين شيوه نوظهور نمايش است.
تماشاگر تئاتر به هنگام اجرای نمايش Interactive به تماشاگر-شرکت کننده مبدل می شود و امکان می يابد تا به شکل فعال در جريان نمايش و تحول داستان شرکت کند و بر حسب نياز و خواست درونی خود در مسير و نتيجه نمايش تاثير بگذارد
تئاتر Interactive بر اساس نيازهای اجتماعی توليد می گردد و از قدرت جادويی هنر تئاتر برای طرح سئوالات اساسی انسانی(3) بهره می گيرد .
روش کار نمايش Interactive واقع گرايانه است و تبحر آنان در خلق محيط مناسب برای شرکت خلاقانه در نمايش می باشد.
1.اين اتيکت يعنی اينتر اکتيو برچسب جديدی نيست که شقی نو در حيطه ی تئاتر کرده و به مانند تئاتر اجرايی و يا محيطی و پرفورمانس و ... قابليت جدا شدن از دستاوردهای سابق را داشته باشد. به جرات اين کار را يک تئاتر خيابانی می توان قلمداد کرد. (اجرا در ميان مردم و در مکانی غير از صحنه بصورتی که تماشاگران در انجام و روند اجرا دخالت و مشارکت داشته باشند) پس تئاتری به نام تئاتر Interactive نداريم و شاهد اجرای تئاتر گروه Interactive هستيم (البته اگر سعادت ياری دهد) يعنی Interactive گونه و شيوه و سبک جديدی در تئاتر معاصر نيست.
2.تلاش برای شرکت مثبت شرکت کنندگان در تحولات محيط فرهنگی و اجتماعی را شما در کجای اثر شاهد بوديد؟ اين اجرا به جز مشارکت در حس تنش و التهاب مسخره که در سر تاسر خيابانهای پر آشوب شهر و کشور عزيزمان موج می زند ثمری ديگر به بار آورد؟
3. تجربيات به اشتراک گذاشته گروه اجرايی در تنش زايی بود و يا عدم توانايی در تنش زدايی؟ و يا کدام سوال اساسی انسانی طرح شد؟
آيا به مانند کارهای فورمن 100% بی منطق و بی هدف است يا مثل ويلسن پست مدرن است و 100% برداشت آزاد که مخاطب اصلا بفهمد يا نه؟ پس بنا به ادعا های مکتوب کارگردان در بروشور حتما پيام و هدفی از ارائه آن داشته اند، پس کجاست آن ادعاها
در توضيحات بروشور داعيه داشتن پيام و دادن آگاهی به مخاطبان با مشارکت آنها در اثر را دارد اما اين چه پيامی است که ما نفهميديم و چه آگاهی که ما بدست نياورديم.
اگر شصت سال پيش آنتوان آرتو برای ايجاد انقلابی در عرصه صحنه پيشنهاد تئاتر شقاوت را داد و به حق گروتفسکی با آن شاهکارهايش آنرا عملی ساخت قصد پالايش و تزکيه روح او را داشت. او می خواست با حمله به مخاطب و بر آشفتن او و رخنه کردن به قلب و روح او چنانچه فشارهای روانی ناخودآگاه را بردارد و تماشاگر را وادارد تا خود را آنچنان که هست ببيند(تئاتر تجربی، اثر جيمز روز –اونز ترجمه مصطفی اسلاميه، چاپ سوم، انتشارات سروش)
خوب حالا خود قضاوت کنيد آیا کار با داشتن داعيه بالا بردن سطح آگاهی جامعه آیا تنها فرمی سطحی را از غربی ها نگرفته و بی محتوا آنرا نوشخوار می کند؟ به ياد بياوريم گروتفسکی ، يوجين باربا، بروک ... که از اين نزديکی تماشاگر و بازيگر چه تفکرات عظيمی را انتقال دادند
و يا بزرگانی چون برشت ،کوپو و آرتو ... به چه قصدی اصول کلاسيک تئاتر را زير پا گذاشتند؟