بسم الله
تا کنون بسیار پیش آمده که دوستانی به وبلاگ مراجعه کرده، ما را با این سوال مواجه نموده اند که "شما که و چه هستید؟"
صرف نظراز اینکه تک تک نویسندگان خود را و فکر خود را در مطلب آغازین شان معرفی کرده اند، تلاش پاره ای از خوانندگان برای شناخت جمع ما و به ظاهرعدم موفقیت آنها (که اگر موفق شده بودند دیگر سوالی از سوی ایشان در این زمینه پرسیده نمی شد)، موضوع جداگانه ای به حساب می آید که باید آن را ناشی از سه علت دانست:
1- نبود فرصت کافی برای مخاطبان تا بتوانند تک تک مطالب آغازین را مرورکرده و خود به جمع بندی ای در این باره برسند (که قطعا این نحوه، شناخت جامع تر و کامل تر و البته پایدارتری را به خواننده می دهد)
2- عدم مطالعه مطلب آغازین ما، که البته شاید این هم معلول عدم دسترسی راحت بدان بوده باشد
3- قصد ما... بدین معنا که از همان ابتدا، بنا را برآن گذاشته بودیم تا خواننده به واسطه نوشته ها، ما را بشناسد و نه به سبب شخصیت و موقعیت اجتماعی، گرچه با معرفی کامل خود (معرفی شناسنامه ای)، می خواستیم این شائبه را از ذهن مخاطب پاک کنیم که اعتقادی به سخن خویش نداریم و یا از آنچه می گوییم می هراسیم (البته تصمیم مان به معرفی خویش، دلایل دیگری نیز داشته است).
به هر ترتیب، ما گروهی چند نفره ایم که چون همه دغدغه داریم، نه دغدغه نان و نام بلکه دغدغه اندیشه و مرام... جمع ما جمعی کوچک و جمع وجورست که فعالیت فکری فرهنگی را بر باقی فعالیت های رایج ترجیح می دهد. عمل می کند و نسبت به بیرون اقتضا دارد، بی موضع و منفعل و قهوه خانه ای نیست، در دنیای بیرون نفس می کشد و هوای ایران را دم و بازدم می کند، اما پا که به عرصه فعالیت اجتماعی می گذارد، عقلانیت را بر همه چیز ارجح می داند. به دنبال کسب نام و سروصدا و هیاهو نیست، که هیاهو و هیجان را بزرگترین آفت ایران می داند... هیجانی که "مشروطیت" را و "ملی شدن نفت" را و حتی "انقلاب اسلامی" را از بسیاری از نعمت ها بی بهره کرد و یا حتی تبدیل به بلا نمود، هیجانی که نوسان صبحگاهی و عصرانه اش، تمامی تلاش های مصلحین را بر باد داد، هیجانی که اصلاحات را چنان کرد که با تغییر دولت و مجلسش، گویی به کل اثری از آن در تاریخ ایران نبوده است، هیجانی که ...
نه! اشتباه نکنید، ما هم اعتراض می کنیم، ما هم می نویسیم، ما هم نقد می کنیم، ما هم سوال می پرسیم، اما هیاهو نمی کنیم، جنجال نمی آفرینیم، خودمان را به درودیوار نمی کوبیم! ما اهل اندیشیدنیم و تا نیندیشیم، اقدام نمی کنیم، گرچه حتما خطا هم خواهیم کرد، اما لااقل خود می دانیم که با برداشت و تحلیل خطا، این کار را انجام داده ایم و نه از روی احساس مان...
ما همگی (هم چنان که در مطلب مربوط به معرفی و حرف صفرم نخست هم بیان کردم)، درد اشباع شده اطراف مان را تنها یک چیز می دانیم که شما می توانید نام آن را هر چه می خواهید بگذارید؛ عدم آگاهی، عدم توسعه، عقب ماندگی یا هر لفظ دیگری که مناسب می دانید. ما و مردم مان بیماریم و درد می کشیم به مرض ندانستن؛ ما همیشه دیر می رسیم، همه جا دیر می رسیم، هر وقتی دیر می رسیم؛ تکنولوژی، مدرنیته، دین، الحاد... اصلا اگر دیر نمی رسیدیم چه دلیلی داشت که "اکنون" کمونیست شویم؟ محصولات 100 سال پیش غرب را با ولع و دو چشمی نظاره کنیم؟ با خوانش دعاهای گنج العرش یوگا شویم!؟ صوفی شویم و هوهو کنیم؟ برای عزای عزیز بشر، صدای سگ دربیاوریم؟ سخن از نبود حجاب در دنیای مدرن برانیم و بر سر مزار عزیزمان مشکی پوشان بر سر و صورت بزنیم؟ از آزادی و دموکراسی بگوییم ولی آنها را حتی در کوچک ترین و دم دست ترین گروه اجتماعی پیاده نکنیم؟ بردگی را منسوخ بدانیم ولی خود مستخدم بگماریم؟ با آخرین مدل ماشین این طرف و آن طرف برویم و در ... سکونت بگزینیم و در عین حال برابری را بدیهی ترین اصل اجتماع بدانیم؟ هر اندیشه ای را لااقل 10-20 سال بعد کپی برداری کنیم و یکی دو نفری را به نمایندگی اش به ایران بیاوریم و بعد دانشجوی مان را به سراغش ببریم تا به جای پاسخ، از وی امضا بخواهد؟
ما "کماکان دوریم " و به همین واسطه "همیشه دیر می رسیم". ما "ملت همیشه بازمانده" ایم؛ بازمانده از مدرنیته، از سنت، از جدید، از قدیم... شاید این تعبیر صحیح نباشد اما ما مردم "پا در هواییم"؛ صد سال از آشنایی مان با مدرنیته گذشته است اما هنوز کتاب "غرب زدگی" جلال مان قابلیت خواندن و استناد دارد، البته نه برای سیر مطالعاتی تاریخی، بلکه برای فهم بیش از پیش امروزمان!
نه دلخوشیم به سنت مان نه در آغوش دنیای مدرنیم. نمی دانیم باید چه کنیم (یا می دانیم ولی بدان باور نداریم) و با این حال می کنیم! ما عجیبیم، عجیب!ندانسته زندگی می کنیم، فعالیت می کنیم، سیاست می ورزیم، علم می آموزیم و حتی تحلیل می کنیم!
اما باز گردیم به سوال اول : "ما" چه ایم؟
ما جزئی از همین مردمیم با همین آداب، با همین رسوم، با همین تعجب! اما می دانیم که عجیبیم و می دانیم که چرا. فکر می کنیم که راه را نیز کمی تا قسمتی یافته ایم، گرچه هنوز شاید آن قدر نور نباشد که بدانیم آیا به واقع یافته ایم؟ و از این روی هم چنان کمی تا قسمتی مرددیم ... نمی خواهیم راه مان را بر کسی تحمیل کنیم بلکه تنها به فکر بیان آنچه هستیم که گمان می کنیم شاید مرهمی باشد...
پیش و بیش از همه آنچه که در بالا گفته شد، اعتقاد راسخ مان بر آن است که شاید چنین نباشد و از همین رو نیز هست که نخواسته ایم در پستو بیندیشیم، چرا که می دانیم آنچه در پستو اندیشیده شود برای زیستن در پستو به کار می آید و بس.
ما روی دیگری نیز داریم؛ یک روی معمولی، یک روی عادی، یک رویی که از اجتماع مان به ارث برده ایم؛ به قول یکی از دوستان "ما آدم های متوسطی هستیم"؛ نه آن چنان خاص و نه آن چنان عام، نه آن چنان مذهبی و نه آن چنان بی مذهب، نه آن چنان متفکر و نه آن چنان بی عقل؛ آدم هایی کاملا معمولی با تفکرات و سوابقی که بالاخره دارند... نه معصوم از گناه، نه مبرا از خطا و نه دور از اشتباه و از همین روی است که اگر روزمره شویم ممکن است اشتباه کنیم و به خطا برویم...
ما نه چپیم نه راست... عدالت را می خواهیم چون طعم تلخ تبعیض را بارها چشیده ایم، اما به نامش پشت به "توسعه" نمی کنیم، به نامش برای خود و ایل و تبارمان کسب محبوبیت نمی کنیم، به نامش فقر را بیشتر نمی کنیم.
ما نه اصلاح طلبیم نه اصولگرا، چرا که نه آنچه تحت عنوان "اصلاحات" گذشت را چندان "اصلاحات" می دانیم و نه از "اصول" اصولگرایان چیزی درمی یابیم.
ما نه براندازیم نه شیفته، سیاست و قدرت را امری بشری می دانیم که می بایست بر پایه نعمت خدادای "تعقل" بگردد، از این روی در مقام یک منتقد سیاسی، نه به چیزی یا کسی به دیده عصمت و تقدس می نگریم و نه از آن طرف، دوای دردمان را در رفراندومی همه جانبه برای سرکوبی حکومت خلاصه می کنیم، می خواهیم در ایران بمانیم و اندک اندک اصلاح کنیم.
بزرگترین درد سیستم حاضر را نبود "نظارت" می دانیم... اضافه بر آنکه درد را در رأس هرم نیز می دانیم، به قاعده هم توجهی ویژه داریم، چه در صورت اصلاح قاعده، رأس نا کارآمد و فاسد، خود به خود توانایی اش را از دست خواهد داد...
ما نه به دنبال جنبش اجتماعی ویرانگری هستیم و نه با فشار از پایین کاری داریم، تنها می خواهیم ویرانگری و تغییر یا اصلاح را ابتدا از تک تک خودمان آغاز کنیم، نه برای سرپوش گذاردن بر درد تاریخی مان تقصیر را بر گردن دیگری بیندازیم...
بر این نیتیم که ما قبل تمام کنش های اجتماعی مان، آگاهی کسب کنیم، بیندیشیم و در نهایت با لحاظ شرایط بیرونی با روشی معتدل رفتار کنیم...
حق بیان را برای همه قائلیم و تنها خط قرمزمان را عدم رعایت ادب و اخلاق و الزامات قانونی می دانیم و آمده ایم تا در این فضا نفس بکشیم و از همین روی نیازی به بیان مسائلی که منجر به نفس نکشیدن مان بگردد نمی بینیم، چه احتیاجی به تهیه سابقه برای اخذ پناهندگی نمی بینیم، گرچه به هیچ وجه از بیان حقیقتی که بدان دست یافته ایم، ابا نمی کنیم و تمام تلاش خود را نیز در جهت فراهم سازی تریبون برای همگی دوستان علاقه مند، به کار می بریم...
آنچه بیان شد، به گونه واضحی بیانگر نکته پایانی این نوشتار است؛ ما همه آدم هایی چندوجهی و چند ضلعی هستیم که گرچه حتی بعضا با خود نیز تضادهایی داریم(!)، اما دلیلی برای تکذیب آنچه هستیم و یا نفی و طرد هم دیگر ندیده ایم، چه به عکس دلایل فراوانی نیز برای با هم بودن یافته ایم...
هم چنان که بارها نیز گفته ایم، شرکت شما در جمع خود را، موهبت بزرگی می دانیم و شاید بیش از بیان خود، علاقه مند شنیدن شما باشیم؛ چه که حضور بیرونی ما نیز فلسفه ای جز این دو نداشته است...
والسلام