به نام يزدان پاک
نوشته مقابل تلاشی برای بررسی فيلم پرفروش اخراجی ها کار مسعود ده نمکی است؛
فارغ از اينکه ايشان قبلا چگونه و در کجا به ميهن و هموطنان شان خدمت می کردند، می خواهيم فيلم اخراجی ها را بررسی کنیم، پس:
سوال اول اينکه فيلمساز چه هدفی از ساخت اين اثر داشته و آيا به اين هدف رسيده است يا نه؟
از مصاحبه هاي فيلمساز اين گونه می توان جمع بندی کرد که ايشان به رسالت نشان دادن گوشه هايی از جنگ که تا به حال تصوير نشده پا به ميدان نهاده اند. درست است، طرح حضور چند لات در ميدان جنگ تا به حال پا به سينمای دفاع مقدس نگذاشته بود (البته به کس ديگری هم جز ايشان مجوز ساخت و اکران چنين اثری داده نمی شد)، اما اگر بگذريم از تازه بودن طرح، به مساله تم و موضوع فیلم می رسيم و اگر بخواهيم آن را در يک جمله خلاصه کنيم به اين عبارت خواهيم رسيد: "تحول و ارشاد عده ای اراذل و اوباش در فضای معنوی جبهه ". البته تم تحول در فضای جبهه تم جديدی نيست (به ياد آوريم فيلم ليلی با من است را)، اما نفس حضور اين نوع شخصيتها تازگی دارد.
پس اگر موضوع تحول آدم بدها به آدم خوب ها باشد، بايد گفت نحوه ی ترسيم اين تحول بسيار ابتدايی و ضعيف است، چرا که ما چندان فضای معنوی ای در جبهه ی تصوير شده، مشاهده نمی کنيم که بستری برای تحول فراهم کند. از سوی ديگر آدم خوب های فيلمنامه هم فرصت ترسيم و پرداخت مناسبی پيدا نمی کنند که کاراکترهای ما به طور احساسی يا عقلانی با آنها و عقيده شان درگير شوند و به چالش بيفتند و در نتيجه متحول گردند. من به عنوان مخاطب ایرانی از قبل می دانم که جبهه دفاع مقدس واقعا مقدس و روحانی است و در این فضا زمینه تحول مهیاست(البته نه برای همه)، اما برای مخاصب غير خودی، چنين پيش فرض هايی و جود ندارد و او تنها شرارت های اين شخصيت ها را می بيند و بعد با يک سری خوبی های کليشه ای که بسيار ضعيف تصوير شده اند، مواجه می گردد. بنابراین تماشاگری که نمی داند جنگ هشت ساله ما از چه جنسی بوده، چه معنويتی از فضای اين جبهه برداشت خواهد کرد؟
کاراکترها، ناگهان در يک فضای احساسی در سکانس پايانی اصطلاحا "جوگير" می شوند و بنا به اينکه بايد در پايان فيلم متحول بشوند، همگی دچار تحول می شوند؛ يعنی بايد گفت مخاطب نمی پذيرد که اين شخصيت ها به درجه ای از خلوص نيت رسيده اند که حال می توان ايشان را در کسوت عظيم شهادت ديد.(به ياد بياوريم و مقايسه کنيم ترسيم چنين فضايی در ليلی با من است و اين نکته که حتی او هم با شهادت شوخی نکرد و قهرمان اصلی فیلم جانباز شد).
فارغ از هرگونه غرض ورزی بايد گفت که فی الواقع تحول اين انسان ها به دل مخاطب نمی نشيند، ما بيشتر با کاراکتر سيد جواد هاشمی هم ذات پنداری می کنيم و نگران رفتن آبروی گرو گذاشته اش هستيم، تا با کاراکتر اصلی فيلمنامه (مجید) و آدم شدنش در معیت دوستانش و تلاش او برای رسيدن به معشوقه اش (که اين داستان به اصطلاح فرعی در ادامه به کل به دست فراموشی سپرده می شود).
از طرف ديگر فرض بر اينکه عصر اسطوره سازی گذشته و صاحبان اثر به قصد ملموس و نزديک کردن جامعه و به خصوص قشر جوانی که آن فضا را تجربه نکرده است، دست به ساخت اين اثر زده اند، اما آيا نبايد ابتدايی ترين اصول سينما و از آن هم پيشتر اصول منطقی و عقلی را رعايت کنند و سرسری کار نسازند که در نهايت وجهه و جايگاه دفاع مقدس و نيروهای مسلح و سينما را به ابتذال نکشند. فراموش نشود که منظور من از ابتذال، نشان دادن چنين شخصيت هایی در جبهه و آوردن سيگار و مواد مخدر و ورق به آن نيست، بلکه شايد ذکر چند مورد ذيل رفع سوء تفاهم کند:
· آيا گزينش نيروها واقعا اين قدر مسخره بوده است؟ پس با اين سيستم می بایست ما تعداد بسياری جاسوس در جبهه ی خودی می داشتيم!
· آيا سيستم نظامی ما در آخرين سال های جنگ با اين همه تجربه متوجه نمي شده است که نبايد به نيروهای غير قابل اعتماد پست ها و ماموريت های مهم عملياتی (مثل آر پی جی زن) را داد؟
· در اين جبهه آيا به افراد متقاضی حضوردر جبهه در مدت آموزش و حتی بعد از آن در هنگام عمليات لباس مخصوص داده نمی شده است که دوستان با کاپشن پرواز و تی شرت و گیوه به قلب ارتش عراق حمله می کنند؟
· در مدت آموزشی، آيا استفاده از قمه آموزش داده شده بود؟ آن هم در برابر زره پوش؟ و آيا رزمندگان حق بردن شمشير و قمه و يا انواع سلاحهای سرد غير متعارف و غير سازمانی نيروهای مسلح را داشته اند؟
· ...
فيلمنامه از مونتاژ جوک ها و لطيفه های معروف چندين سال اخير(برای مثال جوک کمک های جنسی مربوط به زلزله بم، شيميايی زدن، نحوه ورود به مستراح و...) در معيت يک سری خاطرات رزمندگان که با اين شيوه ترسيم و روايت به مسلخ رفته است، به علاوه شخصيت های تيپيک شده ژانر دفاع مقدس در سريال ها و فيلم ها، تشکيل شده است.
تعدد کاراکترها در اين فيلمنامه با توجه به ضعف شخصيت پردازی و توجه صرف به ارائه شوخی ها و جوک ها و غفلت از پرداختن به اصل روايت باعث سر در گمی مخاطب می شود ، به طوری که به لحاظ فيلمنامه و شخصيت پردازی هيچ يک از کاراکترها (حتی شخصيت محوری فيلمنامه) فرصت پرداخت مناسب را نمی يابند.
برای مثال سرهنگ (عبد الرضا اکبری) از کجا می آيد و در نهايت چه بر سرش می آيد و يا جوان مودب(سپند امير سليمانی)، آمدن دزد (امين حيايی) به جنگ برای تلویزیون و باقی اراذل در همراهی شخصيت مجید و يا حاج صالح (محمدرضا شريفی نيا) به جبهه درست جا نمی افتد(حاج صالح خیلی بی خطر تر می توانست بدون رفتن به خط مقدم از تمامی امتیازات رزمندگی استفاده کند). تنها در مورد علت اعزام شخصيت های مجيد (کامبيز ديرباز) و بايرام(اکبر عبدی) به وجه مشخصی عمل می شود و انگيزه آنها آشکار می گردد.
علت علاقه دختر(اگر اشتباه نکنم نيوشا ضيغمی) و پدرش ميرزا (منوچهر آذر) بر خلاف برادر دختر به خواستگاری مجيد اصلا مفهوم نيست، چرا که اين دو شخصيت اختلافات بنيادینی در جهان بينی های خود دارند، چه رسد به ساير جزئيات زندگی، ما نیز هيچ نکته مثبتی در شخصيت اين جوان تا پايان فيلم نمی بينيم، حتی در زمانی که در اوج تحول شخصيتی برای تانک قمه می کشد؛ که می توان چنین برداشت نمود که يا در اوج احساسات است و يا برای کم نياوردن از رفيقش دست به چنين عملی می زند.(فراموش نکنيم که روايت مربوط به سال 1367 است و عشق يک دختر از چنين خانواده مذهبی به يک جوان لات آسمان جل چندان واقعی به نظر نمی آید.)
اما در کنار بازی ضعيف بازيگران، بايد به انتخاب بازيگرانی تکراری نیز اشاره نمود. انتخاب بازيگرانی که برخی دقيقا و سايرين تقريبا اين گونه شخصيت ها را در فيلم و يا سريالی ديگر بازی کرده اند، بر نزول ارزش فيلم می افزايد. برای مثال شريفی نيا در فيلم دنيا هم همين حاجی ای است که حالا به جبهه آمده، کامبيز ديرباز در سريال تب سرد همان لات است، يا لات و دزد بودن امين حيايی در فيلم کما را بياد بياوريم و سيد جواد هاشمی و آن فرمانده عزيز آشپز که اسم شان را فراموش کرده ام هم تقريبا تيپ ثابت نقش مثبت فيلم ها و سريال های دفاع مقدس می باشند و مابقی هم نمونه های قوی و ضعيف زيادی از نقش های خودشان را در سينمای داخلی داشته اند، که البته در این فیلم چندان هم قصد ارائه صحيح همان شخصيت تکراری را نداشته اند...
بازيگر به طور کلی چند ابزار در دست دارد تا هرچه بهتر با استفاده صحيح از اين ابزار نقشش را باور پذير تر و بهتر ارائه کند، اين ابزار عبارت اند از قدرت متن و شخصيت پردازی نقش ، هدايت کارگردان و يا بازيگردان ، گريم، صحنه پردازی، تيم خوب پشت دوربين ، بازيگرهای مقابل و ... اما متاسفانه در اخراجی ها هيچ کدام از اين ابزارها در دست بازيگران قرار نداشته است؛ تکليف قوت متن و شخصيت پردازی را که پيشتر مشخص کرديم، داستان گريم هم که اظهر من الشمس است (برای مثال سفيدی بيش از حد صورت اميرفضلی در دوره آموزشی که نشان از عدم توجه دقيق به ديتيل و ريزه کاری ها از جانب اولا گريمور و در ثانی شخص کارگردان را نشان می دهد).
در مورد هدايت بازيگر هم اگر گروه کارگردانی درک صحيحی از آن داشتند، هيچ گاه با اين کپی کاري ها موافقت نمی کردند. البته بازی کمی روان تر اکبر عبدی را هم بايد به حساب بداهه های او و تجربه های تئاتری او گذاشت. نکته دیگری که لازم است در مورد بازی منوچهر آذر (پدر عروس) بگويم، اين است که آيا اجباری بوده که ايشان با لهجه شيرازی صحبت کنند و آبروی شيراز و قبل از آن آبروی حرفه ای خودشان را ببرند. آخر کدام شيرازی می گويد: "ها کاکوو" ؟شايد بهتر بود که اگر بازيگر توانايی ادای لهجه را ندارد و يا کارگردان و عواملش قدرت نظارت و هدايت او را ندارند (فرض بر آنکه آنها نمی توانستند برای ایفای این نقش از يک بازیگر شيرازی استفاده کنند) و خط روايتی فيلمنامه بدون اين لهجه صدمه ای نمی ديد، خيلی ساده او به لهجه ی مادری اش صحبت می کرد.
به هر ترتیب در اين چند خط مجال پرداختن به کارگردانی تصويری، دکوپاژ، تدوين ،ميزانسن، و فيلمبرداری نيست، اما به طور مختصر، استفاده از میزانسن های ساده (چه برای بازیگران و چه دوربین) و همين طوردر باب قاب پردازی ها و حتی در پایان در تدوین استفاده ازشیوه های ساده و حتی عدم استفاده صحيح از آنها چيزی به آن نيفزوده بلکه از اعتبار آن نيز کاسته است(گفتنی است که استفاده آگاهانه از همین شیوه های ساده شاهکارهایی ماندگار در تاریخ سینما خلق کرده است).
البته نوع کستينگ(Csting) فيلم هم با تعدادی بازيگران چهره و دوری از ريسک انتخاب بازيگران امتحان نشده در نقش مورد نظر و نوع جوک واره بودن فيلمنامه همه نشان از نگاه گيشه ای گروه سازنده داشته است... اما سئوال اصلی اينجاست که :
پس اين همه سر و صدا در جشنواره برای چه بوده است؟! عذر خواهی از امين حيايی و شريفی نيا و ... و حق خوری داوران ديگر چه صيغه ای بود؟ بازی تحسين برانگيز شريفی نيا در فيلم دنيا که نسخه اوريجينال اين نقش بود، سيمرغ را برايش به ارمغان نياورد، چه رسد به اين کپی دسته چندم و آن هم برای فيلمی که به نظر من بدون پارتی به بخش مسابقه جشنواره فجر راه نمی يافت.
شايد بگوييد که اين فيلم يک هجويه برای خنده است و نيازی به اين همه دقت و نکته بينی ندارد که البته بنده حرف شما راقبول دارم و آن را سخيف می دانم، اما آوردن دلايلی که به ذهنم می رسيد برای آن دسته از دوستان است که آن را اين گونه نديده اند.
اما در پایان خواندن این مصاحبه نیز خالی از لطف نیست:
قسمتی از مصاحبه مسعود ده نمکی با خبر گزاری آفتاب:
بهترین اتفاقی که در سال 85 برای شما اتفاق افتاد چیست؟
اتفاق خوب بسیار زیاد است تا آن جایی که در خاطرم نیست و انتخاب آن برای من سخت است اما بهترین رویداد ارتباط نسل جدید با آرمانهای دفاع مقدس است. من زمان اکران فیلم «اخراجیها» صحنههایی از واکنش مردم را دیدم که بسیار خوشایند بود. نسل سوم انقلاب توانست از طریق اخراجیها با گذشته ارتباط برقرار کند که این موضوع خیلی شیرین است.
بدترین اتفاق سال 85؟
اتفاق بدی برای من نیفتاد و من از این بابت خدا را شکر میکنم. البته کسانی که نمیخواستند این فیلم ساخته شود، «خدا پوزشان را زد. رکود فیلم اخراجیها شکست و 45 میلیون تومان فروش رفت که چند روز آینده بیشتر هم خواهد شد. لطف خدا در این سال شامل حال من شد و کسانی که میخواستند من را زمین بزنند ناکام شدند.
و چشمانداز سال 86. آیا فیلم دیگری از شما دیده میشود؟
برنامه من برای سال بعد ساختن فیلمی دیگر است. اکنون در حال نگارش فیلمنامه هستم، اما با توجه به این که توقعات مردم از من بالا رفته است باید وسواس بیشتری به خرج دهم
در نهايت و در آخر سخن می خواهم از اين همه نگارش، نتيجه گيری ای کرده و به اين مردم آفرين بگويم که با چنین ديد زيبايي شناسيک قوی و نگاه تيز بينانه ای به محتوای فيلم ها، آنها را انتخاب کرده، به آنها سيمرغ می دهند و برای ديدن آنها بليط تهيه کرده و به سينما می روند.
با چنين مخاطبی سينما بايد بيش از پيش شکوفا شود و افسوس که چرا با اين پتانسيل شکوفا نمی شود؟!!