خدا گلچین است
بسم الله
مباحث بسیاری به ذهنم می آید که این بار می توانستم آنها را در اینجا بیان کنم؛ از سخنرانی میرحسین گرفته تا دستگیری فعالین دفتر تحکیم طیف علامه و ... اما احساس می کنم که سرمقاله هایم در این چند مدت، به نوعی روزمره شده و از دغدغه ای که در ذهنم برای اینجا داشتم، فاصله گرفته است.
دغدغه های ذهنی که بنا بود در اینجا مطرح گردد، آرام آرام جایشان را به تحلیل های متاثر از ایام در حال گذر داده اند و از این روی است که تصمیم گرفته ام دوباره از چیزی بنویسم که انحصارا تعلقی به امروز ما ندارد و مبتلا به دیروز و امروز و احتمالا آینده ما نیز هست.
"ما مرده پرستیم"، این جمله را هزاران بار شنیده ایم و آن معادل کم و بیش بی ادبانه ترش را که "سگ مرده هزار صاحب دارد". این را من به شخصه بارها و بارها در مواجهه با خود و دیگرانم دیده و لمس کرده ام. ما ایرانی ها اصولا از چیزهای زنده زیاد خوشمان نمی آید و مرگ را شرط عزت آدمیزاد می دانیم و همیشه نیز غبطه از دست داده ها را می خوریم.
نمی دانم تا کنون دیده اید بچه هایی را که موجود خزنده ای را با تلاش و همت بسیار می کشند و سپس در سوگ مرگش مراسم عزاداری کودکانه ای را برپا می کنند، این رفتار کودکانه از همان هنگام کماکان در ذهن و جان ما باقی می ماند و مفهوم مرگ و عدم را هم معنی با عزت و شرافت تعریف می کند.
به سیاست بیاییم؛ در این روزها در این کوچه و برزن، چه قدر می شنوید که "صد رحمت بر خاتمی، لااقل..." و در این جای خالی سه نقطه هزاران دلیل ترجیح و تشویق خاتمی گذارده می شود، حال آنکه همین اتفاق در مورد خود خاتمی و البته رفسنجانی (در مقایسه با میرحسین) نیز روی داده است. زمانی که ایشان بر مسند ریاستند، متهم به مال اندوزی و خراب کاری و بی تدبیری می شوند، اما آن هنگام که بنا به جبر دموکراسی نیم بند، از ریاست دولت کنار می روند، نماد عزت و شرافت و صداقت می گردند و البته به خوبی می دانیم که این هر دو نگاه، دور از واقع و واقعیت است.
به میان خویش و اجتماع برگردیم و هزاران هزار نمونه بارز آدمیانی را به خاطر بیاوریم که در زمان حیات مهجور و منفور بوده اند و از قضا به هنگام مرگ، با این جمله بدرقه شده اند؛ "خدا گلچین است، خوب ها را می برد"؛ انسان هایی که در زمان عمرشان با هر کنایه و تهمت و بی احترامی دیگر مواجه شده اند، یک شبه به گلی خوش بوی تبدیل می شوند، چرا که ما دیگر نه از جانب ایشان احساس خطری می کنیم و نه اینکه می توانیم آزاری به ایشان برسانیم.
به سنت دینی و عرف مذهبی نگاه کنیم؛ بارها و بارها دیده ام که جمعی نشسته و غیبت ها در انواع و اقسام گوناگون در آن موج می زند، اما تا سخن از مرده ای به میان می آید، همه نگاه ها به شخص راوی معطوف شده و یک صدا فریاد می زند که "غیبت مرده نکن".
به تاریخ مکتب همیشه مظلوم مان تشیع بنگریم؛ نقطه عطف تاریخ تشیع در چیست؟ "قیام کربلا"؛ قیامی که به محض شهادت سردمدارش، زنده شد و تا کنون نیز زنده است. شاید بفرمایید "ما اهل کوفه نیستیم"، اما نگاهی به برنامه های خوش ساخت صداوسیمای وطنی ما بیندازید. تا کنون شهید شیمیایی یا فرمانده لایقی را دیده اید که به شهادت رسیده باشد و صداوسیما پس از شهادتش، برنامه ای کامل و جامع حاوی مصاحبه با او و خانواده اش پخش ننماید. "حاج داوود کریمی" را به خاطر دارید. هر سال برای شهادتش ویژه برنامه پخش می کنند ولی در زمان حیاتش...
ما نیز به هنگام پخش چنین برنامه هایی، همگی زارزار اشک می ریزیم و لابه می کنیم، در حالی که در میان اطرافیانمان لااقل یک بازمانده از جنگ وجود دارد ولی هم او را طرد می نماییم و یا سراغی از حالش نمی گیریم.
قبرستان های ایران زمین را دیده اید، مملو از انسان های مقید به سرزدن به مردگانشان به صورت هفتگی و یا ماهیانه، در حالی که حوصله مهمانی رفتن و مهمانی دادن را ندارند و در زمان حیات گاها سالی یک بار هم سراغی از هم نمی گرفتند.
این است که یک بار دیگر هم اشاره داشتم که ما "ملت همیشه دیریم" و همیشه دیر می رسیم.
سخن کوتاه، اما باور کنید که آنچه دربالا آمد، صرفا واگویه ای از احوال و اوضاع درونی شخص نگارنده بود، شاید که مسببی باشد برای نگاهی دوباره به باطن هایمان.
بسم الله