بیمارستانی به نام ایران
بسم الله
اینکه بار نخست چه و چه گونه بنویسم که حداکثر در 20 خط به اتمامش برسانم ، درد بی درمانی شده بود اما گویی تا قلم به دست می آید تنها مشکلی که باقی می ماند محدودیت حوصله مخاطب است ...
آنچه برای باراول می خواهم بر سر مقاله ببرم ، سخنی است که به دفعات در هرجایی که گوش بیکاری صید کرده ام ابرازش کرده ام اما گویی تکرار آن موجبات طیب خاطر و لذت روح و آسودگی خیالم را فراهم می سازد ...
"آگاهی" یا آنچه که دیگرانی آن را "توسعه فرهنگی" می نامند ، از دید این جانب شاه کلید قفل عبور از دالان "نادانی" ( نه به معنای توهین آمیزآن بلکه صرفا به معنای ندانستن) و "عقب ماندگی" و "توسعه نیافتگی" محیط پیرامونی و حتی شاید درونی تک تک من و شمایی است که امروز روز ایران را پر کرده ایم!
شاید بتوان به جرات ادعا نمود که مساله "رشدنیافتگی فرهنگی عموم" ، یکی از موثرترین فاکتورهایی است که ایران را "این ایران" کرده (یک کشور به اصطلاح در حال توسعه) و درد را بر تمام بخش های کوچک و بزرگ اجتماع و حتی قدرت مستولی نموده است ، چنان که گویی بیماری وحشتناکی تمام این مرز و بوم را در خود فروبرده که البته علی الظاهر مبتلایانش نیزغالبا وقعی به آن نمی نهند و دل مشغول روزمره های خویشند و لجام مرض را رها کرده اند تا هر آنچه می خواهد بر سرشان وارد بیاورد...
از همین روست که وقتی کلاف ها در هم می پیچد و همه چیز به هم گره می خورد ، هنوز که هنوز است همانند عباس میرازی فقید دست به دهان می مانند و متعجب و گیچ و گنگ به اطراف می نگرند که : "چه شد که چنین شد؟" و بعد بلافاصله سوالی دیگر را که آن نیزموروثی آبایشان است به خاطر می آورند که : "خب! حال چه کنیم" و این سوال پرسشی دیگر می آفریند و موتور چرخه نادانی را به حرکت در می آورد و انگیزه مشدد طی طریق همان مسیر اشتباه پیشین می شود و ...
و البته تمامی این اتفاقات در حالی رخ می دهد که الزام آگاه شدن و بیدار شدن از خواب زمستانه کهنه و ضرورت "توسعه" ، همگی باز به فراموشی سپرده می شود ، تا زمانی باز اتفاقی دیگر نوادگان این نسل را دست به دهان کند و ایشان نیز بر سنت پیشینیان اصرار ورزند و باز ...
و از همین روست که اگر حتی تمام خاک ایران آسفالته شود و برج های دوقلو و سه قلو بالا برود ، باز هم زنانی در این گیرودار یافت می شوند که وقت اداری را با اختراع گراهام بل سر کنند و مردانی که عصر به عصر با قیافه کاملا به روز بر سر خیابان ها اتلاف عمر کنند و هم چنین دخترانی و البته پدران و مادرانی که کار درست را علی رغم تجربیات غلط پیشین خود به فرزندانشان بپذیرانند و سیاستمدارانی که هر روز بدون ترس از افکار عامه ، رنگی و لعابی عوض کنند و مدیرانی که به راحتی هر چه از گذشته دارند بر باد فنا دهند و باز بسازند و سرمایه دارانی که در حین مراحل دادرسی از روی زمین محو شوند و قاضیانی که و عالمانی که و دانشجویانی که و ...
به همین خاطر است که گفته شده و باز هم گفته می شود که دوای درد ، خود درد است و بس . این خود مردمند که باید خویشتن را درمان کنند و قدم بردارند ، نه آنکه از روی بی خیالی روزگار بگذرانند و تنهازمانی که رویدادی نابهنگام و اتفاقی ! (البته از دید خودشان) افتاد ، به فکر فرو روند و "کاسه چه کنم چه کنم " بر دست بگیرند و این تفکر باز در همان نطفه ترک حیات کند و دوباره روز از نو روزی از نو ...
و صد البته این بسیار واضح است که زمانی که درد و درمان و دوا و پزشک همگی یکی باشند ، تنها باز نادانی و بلاتکلیفی و گیچی است که راه درمان را می بندد ...
چیز دیگری از شرح حال و روزاین بیمارستان برای گفتن باقی نمانده است ، جز اینکه شاید ما بتوانیم دردمان را به همدیگر بگوییم چه دانستن خود نیمی از راه است ...
.............................................
پ.ن1: احتمال می دهم که زبان احیانا تند مقاله کسی یا کسانی را رنجیده خاطر کند ، لذا از این بابت از تمامی مخاطبین اهل فکر و قلم و البته فرهیخته عرصه وب نویسی عذرخواهی می کنم و تذکر می دهم که این مطلب صرفا تلنگری برای بیدار شدن از خوابی است که ما ایرانیان هوشیاری مان را به دستش سپرده ایم و البته امیدواریم که زبان ناخوشایند مقاله محتوای آن را تحت تاثیر قرار ندهد ...
پ.ن2: ابتدا می خواستم عنوان مقاله را "ضرورت آگاهی" بگذارم اما ...
پ.ن3: دوستان خدای ناکرده گمان نبرند که ما خود را تافته جدابافته می دانیم ، خیر! ما هم چون بسیاری دیگر بیماریم ...
پ.ن4: عام شمولی این مطلب نه از این روست که بر همگان اطلاق داشته باشد ، نه! بلکه این جانب کلیت ها را عرض کرده ام و خویشتن نیز استثنائات فراوانی را در همین خاک می شناسم ...
پ.ن5: همان گونه که در بالا اشاره شد داستان این فرهنگ بیمار خلاصه در یک بیماری به نام غفلت نیست بلکه مجموعه ای از بیماری هایی هم چون غفلت ، فراموشی ، گیچی و روزمرگی است که دامنگیرساکنان ایران زمین شده است
بسم الله