تعارف و شکسته نفسی در چپ روی
1 – پیشینه فلسفی مکتب فرانکفورت ( بررسی کوتاه اندیشه مارکسیسم هگل گرا و به طور مصداقی جرج لوکاچ و آنتونیو گرامشی )
در مقاله " لوکاچ آغازگر استحاله یا احیا "که با هدف معرفی پیشینه فلسفی مکتب فرانکفورت نوشته شده بود ، مختصری درباره اندیشه جورج لوکاچ توضیح دادم . حال می پردازم به خلاصه ای از اندیشه آنتونیو گرامشی .
ب ) آنتونیو گرامشی
در واقع اگر لوکاچ را بنیانگذار مارکسیسم غربی نامیده اند، گرامشی را باید بنیانگذار جدایی از زیربنا دانستن اقتصاد و گسست از مارکسیسم اقتصادی و رجوع به حوزه فرهنگ نامید .در واقع گرامشی پل گذار از مارکسیسم سنتی به نومارکسیست های فرانکفورتی است . او معتقد بود که توده ها توان رسیدن به خودآگاهی را ندارند و باید نخبگانی باشند تا این خودآگاهی را به آنان تزریق کنند و آنها را برای عمل انقلابی مهیا نمایند .
گرامشی با مطرح کردن مفهوم تفوق (Hegemony ) فرهنگی ، راه اصلی را برای ورود نسل بعدی یعنی فرانکفورتی ها به حوزه فرهنگ و گسست کامل از حوزه اقتصاد و بی معنا شدن جدال طبقه کارگر وسرمایه دار را فراهم کرد.
تفوق به معنای تسلط طبقه سرمایه دار بر روی بخش عمده طبقه روشنفکر و مسلط دانستن نقش سرمایه داری در پرورش روشنفکرانی که با تبلیغ اندیشه های سرمایه دارانه توده ها را به موافقت با سرمایه داری می خوانند ، می باشد. لذا گرامشی نقش عمده ای را برای تجمع نخبگان در حزب کمونیست برای مبارزه با این فرآیند و جایگزین کردن رهبری فرهنگی کمونیستی به جای سرمایه داری تاکید داشت. در واقع او معتقد بود عامل اصلی سازمان یابی جامعه مدنی سازمان روشنفکری است و نه سازمان اقتصادی و مسئله اصلی او بررسی مکانیسم های موجود در جامعه برای دستیابی به وفاق جمعی است. نکته بسیار مهم در اینجاست که سال ها بعد خلف او هابرماس هم در جستجوی یافتن مکانیسمی برای دستیابی به تفاهم ارتباطی بین جمع بود، اما اولی هنوز به وفاق به معنای ابزار اصلی انقلاب و تغییر ساختار می نگریست و دیگری به نوگرایی به دید یک طرح نا تمام می نگرد و از مابعد نوگرایی هم انتقاد میکند. این واقعیت است که دیگر هابرماس هم به انقلاب نمی اندیشد.

نکته بسیار مهمی که می خواهم به آن اشاره کنم و ارتباط زیادی با مقاله ما چه ایم ؟ سرمقاله نویس عزیزمان هم دارد، این است که ما حتی نیامده ایم تاریخ تحولات غرب را به دقت بخوانیم تا به قول سرمقاله نویس مان سر مواضع آنها دیر نرسیم. این واقعیت که امروز دست کم 20 سال است که دیگر خود مارکسیست ها هم دم از انقلاب نمی زنند، واقعیتی است در خور تامل و اینکه اکنون و در جامعه خود هنوز ساختارشکنانی را می بینیم که به رفتن ره صدساله در یک شب می اندیشند و به روی اندیشه های خود لعابی از مارکسیسم و لو شکل متاخر آن می پوشانند، نشان از همان تاخیر ما در فهم واقعیت های تاریخی دارد و حاصل آن داروهایی است که باید سال ها قبل مهر انقضا بر پیشانی شان می زدیم . داروهایی که با حضور امروزشان در بازار فقط و فقط فضا را مسموم می کنند، چون تاریخ گذشته اند. این توصیه ای است که 50 سال پیش چپ های ایرانی نادیده گرفتند،آنجا که ایرج کشکولی ( عضو مائوئیست حزب توده )که دوره ای را برای تعلیم به چین رفته بوده است (و جالب اینکه در اوج انقلاب فرهنگی مائو وارد پکن شده است) می نویسد :"استادان چینی همواره قبل از شروع درسها می گفتند رفقا این تجربه انقلاب چین است ، نباید کپی برداری کنید ..." و می افزاید زبان حال اعضای سازمان انقلابی این بود: "ما می گفتیم تعارف و شکسته نفسی می کنند". تمام هدف من از نوشتن این سری مطالب این است؛ مبادا ما هم بعد از 20 سال فکرکنیم تعارف و شکسته نفسی می کنند، نه! تعارف نیست ، دوران انقلاب و ساختارشکنی به سر آمده است .
....................................................
منابع :
1 – ریتزر ، جورج ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ دهم ، 1384
2 – دکتر آزاد ارمکی ، تقی ، نظریه های جامعه شناسی ، تهران ، انتشارات سروش ، چاپ دوم ، 1381
3- گفتگوی حمید شوکت با مهدی خانبابا تهرانی ، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، تهران ، شرکت سهامی انتشار ، 1380
4- گفتگوی حمید شوکت با ایرج کشکولی ، نشر اختران
بسم الله