الیگارشی نخبگان
بسمه تعالی
پنجشنبه و جمعه گذشته خوش بود، با دوستان جدید و قدیمی خیلی ساده رفته بودیم شمال، همراهی دوستی که من قبلا اسمش را شنیده بودم ولی در این سفر با رسم و راه فکریش آشنا شدم، اتفاق دوست داشتنيی بود که تا امروز همچنان من را به فکر واداشته، حرفهایی که بین ما رد و بدل شد شاید حرفهایی تازه نباشد ولی بی شک حرفهایی قابل توجه است، مخصوصا اگر از متن یک تفکر چند ساله بیرون آمده باشد، صادق اصرار بسیاری داشت بر پیچیدن یک نسخه سریع برای ایران، شاید نظر او چیزی نزدیک به مفهوم الیگارشی نخبگان بود، اصرار داشت که ایران امروز دچار یک مشکل عمیق شده است که مخصوص جهان سوم است، ایران امروز مانند تمام کشورهای جهان سوم، مدرنیته را در غرب می بیند، در صورتی که کشورهای غربی زمانی مدرن شدند که چیزی به نام مدرنیته در برابر خود نمی دیدند و این شاید برای آنها دغدغه ای به نام «گذار» را ایجاد نمی کرد، آنها نیازی نداشتند که در یک فرآیند استراتژیک از جایی به جای دیگر برسند، بدون هیچ هجمه ای، توسعه را به عنوان هدف انتخاب کرده بودند و فراتر از هر قیدی با یک انقلاب تمام عیار تمام صحنه های مادی و معنوی دنیا را درنوردیدند، اما ایران امروز ما چه؟ ما مدرنیته را می بینیم و نمی توانیم به این سادگی ها نادیده اش بگیریم، وضعیت امروز را می بینیم و باز هم نمی توانیم سنتهایمان را نادیده بگیریم، با این وضعیت چگونه می توان با سرعت به توسعه یافتگی نزدیک شد؟صادق خیلی محکم می گفت ما باید فکری برای این وضع کنیم، ما باید چیزهایی را نادیده بگیریم وگرنه اگر هم خر را بخواهیم و هم خرما و هم خدا، بعید است که به این سادگی ها به جایی برسیم، باید از چیزی گذشت وگرنه مانند 100 سال گذشته همچنان اندر خم یک کوچه ایم.
مدل الیگارشی نخبگان که از نظر صادق در اندونزی، برزیل و خیلی از کشورهای دنیا تجربه شده است، مدلی است که در این میان یکی از مولفه های توسعه را فدای مولفه های توسعه اقتصادی می کند، حکومت عده ای در راس(نه یک نفر) و با حضور عده ای تکنوکرات کارکشته که در یک فرآیند متمرکز و بسته کشور را به سمت توسعه هدایت می کند، این سیستم اصولا به انسانهای متخصص که ایده ای دیگر دارند برای توسعه و یا انسانهای عامه اجازه عرض اندام نمی دهد، در حقیقت نوعی دیکتاتوری مصلح جمعی.
در برابر ایران این روش هم وجود دارد، در برابر تجربه سیاسی تا نهادینه شدن دموکراسی و ساخت یک ساختار حکومتی منسجم، این نسخه دستوری هم خودنمایی می کند، در ایران بسیاری بوده اند که این نسخه را در دست داشته اند، از رضا خان گرفته تا حتی کسی مانند قالیباف که پیش از این در انتخابات ریاست جمهوری، خود را رضاخان حزب اللهی نامیده بود.
تجربه سیاسی شاید از دل این فرآیند هم قابل پی گیری باشد، یک فرآیند بسته، نظر شما چیست؟، تجربه سیاسی برای نهادینه شدن دموکراسی را آیا می توان برای ایران راهگشا دانست؟ سوالی دیگر؛ الیگارشی نخبگان، دیکتاتوری صالح و تئوری هايي از این دست چرا تا به حال در ایران پاسخی مناسب نداده اند؟ آیا تاروپود فرهنگی ایرانیان در عدم نتیجه بخشی پروسه هایی از این دست بی تاثیر نبوده؟ آیا ما نباید یک بار دیگر به این بنگریم که کجا ایستاده ایم؟
بسم الله