بسم رب الراجین

2– بررسی کوتاه سیر تحول مکتب فرانکفورت از زمان تاسیس تا کنون ( بررسی کوتاهی درباره  هورکهایمر ، آدورنو ، مارکوزه ) 

در سال 1923 و  با ایجاد موسسه تحقیقات اجتماعی در شهر فرانکفورت بنیان یک نحله فکری ریخته شد که بعدها به عنوان مکتب فرانکفورت یا صاحبان نظریه انتقادی از شهرت زیادی برخوردار گشت. حدفاصل سالهای 33-1923 اعضای موسسه فقط به مطالعاتی پیرامون ماتریالیسم تاریخی پرداختند . اما از سال 1933 و همزمان با تبعید بنیان گذاران موسسه به آمریکا ( به خاطر مخالفتشان با حکومت فاشیستی هیتلر و دولت نازی )‌ دوره دوم مکتب آغاز شد که در آن هورکهایمر به عنوان رئیس موسسه انتخاب شد ودر سال 1937 با انتشار مقاله " نظریه سنتی و انتقادی " و پس از آن کتاب دیالکتیک روشنگری توسط هورکهایمر و " خرد و انقلاب " توسط مارکوزه بنیانهای نظریه انتقادی پی ریزی شد . رویگردانی از طبقه کارگر به عنوان طبقه پیشرو در مارکسیسم سنتی و اعتقاد به استحاله این طبقه در سرمایه داری و حمایت از جنبشهای دانشجویی و حوادث 1968 اروپا به عنوان قشر پیشرو و جایگزین ( یعنی روی آوردن به روشنفکران و نماد آن یعنی دانشجو )در این دوره شکل گرفت.

نظریه انتقادی با الهام از افکار مارکس در تحلیل انتقادی افکار فلسفی به انتقاد از جنبه های گوناگون زندگی اجتماعی و فکری پرداخت . انتقاد از تفسیر جبرگرایان اقتصادی و عدم پرداختن آنها به حوزه فرهنگ ( متاثر از آنتونیو گرامشی )  ، انتقاد از نادیده گرفته شدن کنشگران در اثبات گرایی (positivism  ) و شیئ انگاری واقعیت توسط آنها ،  انتقاد از جامعه شناسی به خاطر محافظه کاری و پذیرش وضعیت موجود  و انتقاد از جامعه نوین بدنه اصلی نظریه انتقادی را تشکیل دادند .

اما قبل از آنکه به انتقادات فرانکفورتیها از جامعه نوین بپردازم می خواهم تاکید کنم که اندیشه در بستر واقعیت خودش رشد می یابد و کپی برداری از اندیشه ها برای جوامع مختلف ناشی از تعارف و شکسته نفسی و حل شدن در یک اندیشه است . لذا هرگز نباید فراموش شود که این اندیشه ها در جوامعی رشد پیدا کرده که در اوج صنعتی شدن قرار داشتند و بسیاری در آن فضا، نازیسم هیتلری را برآمده از دل سرمایه داری و فرزند نامشروع آن می دانستند . این اندیشه ها در جامعه ای رشد پیدا نکرده  که در ابتدای راه  گذار به مدرنیسم است و هنوز آن را در حال توسعه می نامند، لذا هرگونه انتقال چنین اندیشه هایی بدون تحلیل و روشن سازی زمینه آن برای مخاطب و مقایسه شرایط با شرایط بومی سم مهلک فکری است . ترجمه این همه کتاب درباره پست مدرنیسم با مضمون های خروش و عصیان بر علیه فضای مکانیکی مدرنیته ،  برای جامعه در حال گذاری که هنوز از مشکلات پارادایم سنتی نظیر حقوق شهروندی ، مشارکت مدنی ، آزادی بیان ، ذهنیت استبداد زده ، نداشتن حافظه تاریخی و ... رنج می برد ، اهرمی میشود برای کوبیده شدن جامعه مدرن با ابزار پست مدرن اما با  ذهنیت سنتی  !!! .

مکتب فرانکفورت با یک چرخش 180 درجه ای از مارکسیسم سنتی ، کانون تسلط در جهان نوین را عامل فرهنگی می داند. وضعیتی که بشر غربی  در آن قرار گرفته را عدم عقلانیت عقلانیت ( مارکوزه ، 1964 ) می خواند . تکنولو زی را سرکوبگر و راهگشای توتالیتاریسم می داند  و  راه نجات از دست آن را انقلابی می داند که تکنولوزی را خدمتگذار انسانهای آزاد سازد و انسان را از آنچه صنعت فرهنگ و فرهنگ توده ای      ( فرهنگی که با ایجاد آگاهی کاذب با استفاده از ابزارهای سلطه نظیر تکنولوزی ، خود را مشروع و توده را پیرو خود می سازد) می نامند، رهایی بخشد . انقلابی که مسلما انجام دهنده آن دیگر پرولتاریا نیست. فرانکفورتیها معتقدند با پایان جنگ جهانی دوم و تنعم بعد از جنگ جهانی دوم تناقضهای اقتصادی داخلی به طور عام و کشمکش طبقاتی به طور خاص تا اندازه ای ناپدید گردید و این نکته ای است که کسانی که امروز از مبارزه پرولتاریایی و انقلاب توده ای و ساختارشکن دم می زنند به شدت نیازمند توجه به آن هستند. فرانکفورتیها با دریافت این مطلب که نظام اقتصادی شوروی با وجود تفاوت یک پارچه با سرمایه داری از آن سرکوبگرتر شد ریشه سرکوبی را در تسلط فرهنگی و آنچه هابرماس مشروع سازی خواند یافتند.

3 – بررسی اندیشمندان متاخر حوزه نظریه انتقادی ( یورگن هابرماس )

اما نماینده نسل متاخر و تنها نماینده برجسته در قید حیات مکتب فرانکفورت یورگن هابرماس است. هابرماس نقطه شروع کار خود را مارکس قرار می دهد و مشکل مارکس را تقلیل کنش خودآفریننده بشر به کار می داند .هابرماس میان دو نوع عقلانیت یعنی عقلانیت /کنش معقول و هدفدار  و عقلانیت / کنش ارتباطی و به تبع آن میان دو نوع جهان یعنی نظام / جهان حیاتی تمایز قائل میشود .او جهان حیاتی را مکانی متعالی میداند که گوینده و شنونده در آن ملاقات می کنند و به طور متقابل دیدگاه هایشان را مطرح میکنند که گفته هایشان با جهانشان سازگاری دارد ... و در همین جای است که آنها میتوانند اعتبار این داعیه ها را انتقاد یا تایید کنند ، عدم توافقهایشان را از میان بردارند و به توافق برسند.

از سوی دیگر در تحلیل نظام به اهمیت کارکردی هر پدیده برای ابقای جامعه نظر دارد.

هابرماس معتقد است امروز میان نظام و جهان حیاتی شکافی وسیع وجود دارد و نظام به عنوان نماد عقلانیت ابزاری مجال را برای عقلانیت ارتباطی تنگ کرده و آن رامورد استعمار قرار می دهد.نظام مظهذ آن اندیشه ای است که هدف نهایی اش توسعه هرچه بیشتر صنعتی و تولید انبوه برای مصرف است و تنها تفکر مهم برای آن تفکر موافق با این سیستم است. بدین سان نظام به عنوان مظهر پول در نظام اقتصادی و قدرت در نظام سیاسی با روشهای تضییق ارتباطات نسبت به جهان حیاتی به عنوان عرصه تفاهم ارتباطی خشونت می ورزد. لذا هابرماس برای رهایی از استعمار جهان حیاتی به جنبشهایی چشم میدوزد که برای برابری بیشتر، محیط زیست سالمتر،تحقق نفس افزونتر و صلح تلاش می کنند . امید هابرماس این است که چنین جنبشهایی عرصه تاخت و تاز نظام را بر جهان حیاتی تنگ کند تا ایندو بتوانند در خدمت تقویت و غنی سازی متقابل هم کار کنند تا حوزه عمومی که در واقع نماینده بسط جهان حیاتی است شکل گیرد و اینگونه همه بتوانند در فضایی آزاد بگویند و بشنوند و به تفاهم برسند.

خوب در اینجا می خواهم پرونده بررسی مکتب فرانکفورت را ببندم و فقط به این نکته اشاره می کنم که امروز چپ جدید به شدت و سرعت از عقاید و آرمانهایی چپ سنتی فاصله میگیرد که این الزام واقعیت تاریخی است و در واقع به نظر می رسد آنچه امروز از مارکسیسم باقیمانده و حیات دارد انتقادی بر سرمایه داری است و نه بدیلی برای آن  (چنانکه حتی تا 50 سال پیش بود ) و لذا دیگر دم از انقلاب زدن بی معنی است چون بدیلی برای سیستم موجود وجود ندارد و فکر نمیکنم کسی بخواهد آنچه را که هست ویران کند بدون آنکه جایگزینی برای آن داشته باشد ( که تازه در صورت وجود و عملی شدن آن بدیل فرضی  هم تجربه شوروی کمونیستی و استالینسم را تکرار کند یا نه ). لذا بهتر است امروز همه به اصلاح بیندیشیم و نه انقلاب .

 

 منابع :

1 – ریتزر ، جورج ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه  محسن ثلاثی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ دهم ، 1384

2 – دکتر آزاد ارمکی ، تقی ، نظریه های جامعه شناسی ، تهران ، انتشارات سروش ، چاپ دوم ، 1381