یا رب الراجین ( به نام پروردگار امیدواران )

1 – پیشینه فلسفی مکتب فرانکفورت ( بررسی کوتاه اندیشه مارکسیسم هگل گرا و به طور مصداقی جرج لوکاچ و آنتونیو گرامشی )

یکی از اهدافم در نوشتن این سری مطلب علاوه بر هدف قبلی آن است که قضاوت کنیم آنچه امروز به عنوان بازمانده مارکسیسم وجود دارد آیا همچنان بدیلی برای سرمایه داری است یا انتقادی بر آن .

الف ) جرج لوکاچ ( 1885 – 1971 )

در بررسی سیر تحول ( به تعبیر من استحاله ) نظریه مارکسیستی از آغاز تا رسیدن به مکتب فرانکفورت ، آنچه توجه به آن بسیار ضروری است ، روند  تدریجی کم رنگ شدن المان های اصلی مارکسیسم اولیه در اثر مواجهه آن با واقعیتهای سرمایه داری است و جالب اینجا است که تمام وابستگان به این مکتب  خود را مفسران راستین مارکس می دانستند و دیگر وامداران اندیشه مارکس را به کج فهمی نظریات او متهم میکردند. در واقع آن چیزی که می خواهم روی آن تاکید کنم این است که هر نظریه جامعه شناسانه هرچند هم قدرتمند و کاریزماتیک هرگاه در نبرد با واقعیت عینی مغلوب شود ، خواه ناخواه در مقابل غالب ( واقعیت ) سر تعظیم فرود می آورد و سعی می کند با تجدید نظر طلبی راهی برای ادامه حیات خود بیابد و در عین حال احساس نوستالژیک پیروی صادقانه از نظریه اولیه را در خود حفظ کند ، در صورتی که اگر بتواند دست از اسطوره سازی کور خود بردارد می تواند دور از عینک تعصب دنیا را ببیند و تحلیل کند و آنگاه دیگر نیازی نیست حتما نظریه خود را صادقانه پیرو این و  آن بداند .

در گذار از مارکسیسم سنت گرا که انقلاب پرولتاریایی و سقوط سرمایه داری را بر اساس قوانین جبری سرمایه داری حتمی می دانستند و در نتیجه جایی برای  عمل سیاسی قائل نبود ( انگلس ، کائوتسکی ) ،جرج لوکاچ برجسته ترین چهره مارکسیسم هگل گرا به اندیشه هگل و برقراری ارتباط دیالکتیک میان اندیشه و عمل اجتماعی و بین ساختارهای اقتصادی و نظامهای فکری بازگشت و به انتقاد از جبرگرایان اقتصادی در بی اهمیت دانستن کنش سیاسی پرداخت . در واقع لوکاچ تلاش می کرد با کم کردن وزن اقتصادی نظریه سنتی ( به عنوان مثال با بسط مفهوم طلسم انگاری کالای مارکس به چیز وارگی که فرد نه تنها نسبت به کالای ساخته خویش بلکه نسبت به تمام واقعیت های ساخته دست خویش اعم از جامعه و قانون و دولت و کالا بیگانه می شود ) نقش ارادی کنشگران را زیاد کند . در واقع او با این کار از اهمیت فزاینده ای که جبرگرایان به عامل اقتصادی به عنوان زیربنای جبری شکل دهنده تمام وقایع می کاهد و بر اهمیت نقش ارادی و خلاقانه کنشگران می افزاید .  البته لوکاچ در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی ، همچنان پرولتاریا را تنها طبقه دارای گنجایش پروراندن آگاهی طبقاتی می داند ( که صد البته تاریخ نشان داد این سرمایه داری است که قدرت هضم طبقه کارگر در خود را دارد ) که خود تحلیلی بر پایه عامل اقتصادی است ، اما خواهیم دید دیر زمانی تا آنگاه که آنتونیو گرامشی دیگر نماینده مارکسیسم هگل گرا ، با طرح مفهوم هژمونی فرهنگی   ضربه ای دیگر بر پیکر عامل زیربنا یعنی اقتصاد وارد کرد ، باقی نمانده بود و این شاهدی بر  تداوم سیر دور شدن مارکسیسم از عامل اقتصادی به عنوان عامل تعیین کننده ، در اثر ناتوانی این عامل در تبیین واقعیت اجتماعی است . تا آنجا که چندی بعد هربرت مارکوزه رسما اعلام کرد " طبقه کارگر دیگر مرده است " و این گسستی عمیق از سنت مارکسیستی اولیه در جدال با واقعیت عینی بود . در سری بعد مفهوم هژمونی فرهنگی گرامشی را به عنوان یکی از اصلی ترین زمینه های شکل گیری مکتب فرانکفورت  باز خواهم کرد .

یا حق

 

منابع :

1 – ریتزر ، جورج ، نظریه جامعه شناسی در دوران معاصر، ترجمه  محسن ثلاثی ، تهران ، انتشارات علمی ، چاپ دهم ، 1384

2 – دکتر آزاد ارمکی ، تقی ، نظریه های جامعه شناسی ، تهران ، انتشارات سروش ، چاپ دوم ، 1381

3- در دفاع از «تاریخ و آگاهی طبقاتی»، دنباله‌روی دیالکتیک، گئورگ لوکاچ، ترجمهٔ حسن مرتضوی، نشر آگاه، چاپ اول:بهار 1۳۸۳

4- تاملی در وحدت اندیشهٔ لنین، گئورگ لوکاچ، ترجمه: حسن شمس‌آوری، علی‌رضا امیرقاسمی، نشر و پژوهش دادار،‌چاپ اول:‌پاییز ۱۳۸۱ تهران