در پوستین خلق(1)
" حسین آموخت که "مرگ سیاه" سرنوشت شوم مردم زبونی است که به هر ننگی تن می دهند تا زنده بمانند "
اولین جمله ی اولین متنم را با سخنی از استاد فرزانه دکتر علی شریعتی آغاز می کنم که معتقدم نه تنها توسط مخالفانش و حتی طرفدارانش شناخته نشد، بلکه حتی دخترش هم او را نمی شناسد! عده ای او را بی دین نامیدند و صدها کتاب در حوزه ی اندیشه ی سنتی دینی علیه او نوشتند، همان طور که برخی از روشنفکران به اصطلاح سکولار حمله ی بی امانی را علیهش سامان داده و می دهند، اما به قول دکتر مصطفی چمران (بزرگ مردی که بزرگترین شوقم حضور در دانشکده ای است که روزی او آنجا بوده است)،" شریعتی را وقتی شناختم که کویر او را شکافتم و در اعماق قلب و روحش شنا کردم و احساسات خفته و ناگفته ی خود را در او یافتم." حالا چرا با شریعتی شروع کردم؟ در پست های بعدی که در ادامه ی این پست خواهد بود عرض خواهم کرد!
دغدغه ی امروز من قرائت جامعه و زندگی اجتماعی آدمیانی است که تاریخ پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته اند تا "مرگ سیاه " را تجربه نکنند. تاریخ صد ساله ی اخیر به خوبی مبین آن است که چگونه مردمان این سرزمین کهن، جملگی درگیر و در تکاپوی رسیدن به جامعه ی آرمانی خود بوده اند. البته درگیری و تکاپویی سرشار از معما و تناقض! چرا؟ عرض خواهم کرد! آنچه موجب تحریک آنان می شود و شده است، نوعی خواست تغییر، خواست دگرگونی خود و جهان پیرامون خود و همزمان با آن نوعی ترس از سردرگمی و آشفتگی، ترس از اضمحلال زندگی است.
همه ی اینها مقدمه ای بود تا در این پست یا احیانا چند پست بعدی به بررسی این حرکت ها و بازخورد و احیانا نتیجه نگرفتن جنبش ها در درازمدت بپردازم. در مقدمه گفتم تکاپویی سرشار از تناقض، این تناقض را می توان در مقاطع مختلف زمانی چه در سطح ملی یا حتی مسائل کوچک تر مشاهده نمود. تا حالا احتمالاً بارها و بارها از خود پرسیده اید که چرا مردمی که با رهبری بازار و روحانیون داخل و خارج توانسته بودند حاکمیت را مجبور به لغو قرارداد تنباکو کنند، هشت سال بعد در برابر قرارداد ننگین تر دارسی که نفت یا بهتر بگویم حیثیت ایران را به حراج گذاشت سکوت کردند؟ چرا مردمی که 30 تیر 1331 را رقم زده بودند یک سال بعد در 28 مرداد در خانه ماندند و مردی را که روزی بتشان بود تنها گذاشتند؟ چرا هشت سال بعد از خرداد 76 در تیر 1384 گویی اصلاً اصلاحات و اصلاح طلبی ای در کار نبوده است تا بخواهند به یادش بیاورند؟ از این چراها در تاریخ ما بسیار است.فارغ از دلایلی چون نقش کشورهای دیگر یا مثلاً اختلاف سردمداران جنبش ها و غیره، به نظرم باید علل اصلی را در بطن جامعه و شرایط اجتماعی پیچیده و نا همگون امروز یا آن روزهای ایران جستجو کرد، تا شاید از خلال آن بتوان روزنه ای به آینده زد و به دور از اشتباهات گذشته، انتظارات و اهداف و مسئولیت ها ی آینده مان را بازشناسایی نمود، مسئولیتی که نه زاده ی توانایی بلکه زاده ی آگاهی باشد. شاید با بررسی این ناکامی ها در کنار سایر مسائل اجتماعی بتوان علت رخوت فضای سیاسی فکری جامعه و بالاخص محیط دانشجویی (عمیقاً امیدوارم فرضیه ی رخوت نادرست بوده و اساساً نیازی به اثبات قضیه نباشد، اما خب چیزی که عیان است...) را از جهتی دیگر فهمید.
هر کدام از چراهایی که گفتم یا نگفتم دلایل خاص و عام دارد. رد پای دلایل عام را می توان در تمامی این حرکت ها و جنبش ها مشاهده نمود که به نظرم شامل گسست فکری نسل ها، انتظارات کوتاه مدت از جریانات، قهرمان پروری، تصور نکردن فرجامی خوش برای جریانات و نهایتا یاس و نا امیدی می شود. تمام این عوامل به نوعی معلول یکدیگرند، مثلاً نمیتوان گفت چند در صد فقط درگیر قهرمان پروری و چند درصد فقط درگیر یاس و نا امیدی اند.
در پست های بعدی سعی خواهم کرد تا این عوامل را تشریح کنم.
بسم الله