به نام حضرت دوست

شايد در اين زمانه فيلم 300 تلنگری باشد برای ما و بخصوص مسئولين که قدری هم به ياد تاريخ پر عظمت زير خاکي مان بيفتيم.

پس از انقلاب چون پهلوی نظامی طاغوتی و استبدادی بود، چنين تصميم گرفته شد که هر چه او انجام داده ناصواب است و بايد با آن مقابله گردد، و چون در اين دوره نظام شاهنشاهی به امپراطوری هخامنشی می باليده و برای بزرگداشت آن جشن برگذار کرده به عکس ما ديگر نبايد به آن تفاخر کرده بلکه بايد آنرا به دست فراموشی بسپاريم و با اين طرز فکر به آثار باستانی که نشانه ای از ايشان باشد بی مهر شدند و رفته رفته سنت، تاريخ و فرهنگ ما دو شق گشت اسلامی و ايرانی.

ايرانی را با اين تعابير کمی کوبيدند و اسلامی را ارج نهادند و اين دو را جدا کردند، غافل از اينکه پيامبر(ص) درباره ايرانيان چه خوب ياد کرده اند و قرآن از ذوالقرنين (که به گفته علامه طباطبايی همان کورش است)، به نيکی ياد کرده و همه چيز به فراموشی سپرده شد تا اينکه امروز در ادامه تهاجمات خارجی به فرهنگ ما (که من معتقدم دوشقی نيست) به قول نادر طالب زاده سراغ صاحب خانه آمدند و با فيلم 300 پيشينه تاريخ ايران و قوم پارس را در اين بلبشو زير سئوال بردند.

به راستی عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد، چرا که اين فيلم باعث بيداری روح عرق ملی در ما شد و مسئولين را بر آن داشت که بعد از مدتها از نيکی های ايران باستان سخن بگويند و وجهه ايرانی فرهنگ مان را هم به حساب آورند.

اما بدانيم که همه حکومتها (البته غير از حکومت معصوم) خوبی و بدی را توأمان دارد، اما بايد اذعان داشت که نه به تعبير ما بلکه به تعبير خود تاريخ نويسان غربی وجهه ی مثبت هخامنشيان بر وجهه ی منفی آن می چربد.

                          

اما پس از اين درد دل به سراغ فيلم می رويم...

نمی توان تصور کرد که ساخت چنين فيلمی توسط کمپانی برادران وارنر بدون سياست بازی و سوءنيت باشد، اما نتيجه گيری آنچه گفته می شود بر عهده خود شما .البته در ابتدا بايد بگويم که اعتراضات گسترده ايرانيان سراسر دنيا و حتی يونانيان و پژوهش گران تاريخی در واقع تبليغی مجانی برای فيلم شد و آب بر آسياب گيشه اين فيلم ريخت.

اگر هدف فيلم بدنام کردن قوم پارس و حکومت پرسيا باشد، فيلمساز در راه رسيدن به اين مقصود ضعيف عمل کرده است چرا که اغراق ها بقدری است که باورپذيری را تا سطح زيادی تنزل می دهد و اگر نشان دادن قهرمانی و روحيه فداکاری يونانيان (که ايشان را پيشينه خود می دانند) مقصود بوده خيلی به بيراهه رفته اند، چرا که در کنار تصوير کردن چنين موضوعی البته ضعيف، بسياری ديگر از صفات ناپسند را هم به آنها چسبانده است.

اگر از مسائل تاريخی شروع کنيم بايد گفت که اصلا نفس انتخاب چنين برهه ای از تاريخ ايران و دزدی های آشکاری در تاريخ بسيار ابلهانه بوده است، چرا که برای مثال

  • درست است که سپاه امپراطوری ايران از همه اقوام آسيايی سرباز و نفرات داشته است اما سران سپاه و اطرافيان نزديک خشايارشا مطمئنا از اعراب آن گونه که در فيلم سيه چرده تصوير شده، نبوده اند.
  • چهره و اندام خشايارشا اصلا نزديک به ايرانيان نيست(داريوش سوم نواده ی او را در فيلم باز نه چندان قابل قبول اسکندر ببينيد)، قد بيش از حد بلند او و صدای بسيار کلفتش در کنار سر و صورت کاملا اصلاح شده او، همه تحريف تاريخ و با غرض عرب نشان دادن قوم ايرانی است.
  • شاهان هخامنشی و درباريان ايشان، خود را به مو و محاسن بلند می آراستند و معمولا به محاسن شان زيورآلات متصل می کردند ،نه به پوست صورت و دماغشان حلقه بزنند مثل امريکايی ها  و افريقايی ها
  • لباس های هخامنشيان که حداقل نمونه آن را شما عزيزان بر روی سنگ برجسته های تخت جمشيد ديده ايد، آيا اينگونه بوده است؟
  • با توحه به اينکه خشايارشا معتقد به دين زرتشت و اهورامزداست، گفتن خدای خدايان به خود در خطاب به فرمانده اسپارت ها کاملا کذب است.
  • تاريخ تنها تعداد فرماندهان سپاه اسپارتی را 300 نفر می داند نه کل آنها را.

    

 اما در باره يونان در اين فيلم ملکه اسپارت برای کمک به شوهرش در واقع به او خيانت می کند. يعنی به تعبيری برای دفاع از خاک ميهنش برای خريدن رای سنا خود را می فروشد يا به تعبير ديگر ايران، با سکه هايش ملکه يونان که نماد ناموس يونان است را توسط خودفروخته ای يونانی بی عفت می کند.(البته ما اين گونه لابی های درون رخت خوابی را هنوز نديده بوديم)

 

در اين فيلم، فيلمساز همه اقشار يونان را خائن قلمداد کرده است؛ يکی برای مصلحت خيانت می کند(ملکه)، ديگری برای بی احترامی و کمبود محبت(گوژپشت) و ديگری برای پول (سناتور)

 

فيلمنامه روايت زندگی يک قهرمان اسپارتی است و ما شاهد تولد تا پادشاهی و مرگ او هستيم (مرگ قهرمانانه ماکسيموس در گلادياتور را با اين مقايسه کنيد)

البته نفس چنين استفاده از صدای راوی يا نريشن روی تصاوير به گونه ای که تکرار همان ديالوگ های درون داستان و يا نکته هايی که تصوير بدون ديالوگ گوياست و يا حتی گفتن صحبت هايی زائد که نه توجيه فيلمنامه ای برای دادن اطلاعات دارد و نه موجب درگيری احساسی تماشاگر می شود، باعث تنزل بيش از حد فرم اثر می شود. از نگاه ديگر حتی اگر اين نوع روايت را نوعی فاصله گذاری (به ياد مرحوم برشت) به قصد برانگيختن قوه عاقله تماشاگر بدانيم، متاسفانه فيلمساز سخت به ترکستان رفته است، چرا که با اين نيت اولا بسيار بد از راوی استفاده شده است و ثانيا در چنين اسطوره دزدی و جعل تاريخی و اغراق بيش از حد، تنها در فضای احساسی و بدور از عقل می توان تماشاگر را اقناع کرد.

در ادامه اين بحث می خواهم برخی نکات فيلم را با يک فيلم ديگر مقايسه کنم؛ برای مثال تروا (که البته از نظر من آن هم برای گيشه بوده و قدرت چندان هنری ای ندارد)

اغراق در شيوه بزرگ کردن و آموزش دادن شخص فرمانده که ما می بينيم او در اوان کودکی از مادر جدا شده و در سخت ترين شرايط آموزش می بيند، کمی بزرگ و غير قابل باور است.

سوای اينکه در در يک دولت دموکراتيک (که اولين حکومت دموکرات تاريخ است) آيا ملکه و سناتورها می توانند اسلحه با خود به درون فضای مجلس سنا بياورند، و باز اگر صحنه قتل سناتور خودفروخته بدست ملکه را طبيعی بدانيم، ديگر نمی توان سکه های ايرانی همراه او را توجيه کرد.آخر کسی که در چنين رده ای رشوه گرفته و به خاکش خيانت کرده، آيا سکه های ايرانی را همراه خود به درون مجلس سنا می آورد؟ آن هم سکه های دشمن که نمی توان آنها را در اين کشور خرج کرد.شايد بهتر بود حال که اين قدر ناشيانه از راوی استفاده شده، اتفاقات اين صحنه را هم راوی فقط روايت می کرد و تماشاگر در ذهنش آن را می ساخت( که البته بهتر می ساخت.)

    

اما درباره جلوه های ويژه که در واقع هم طراحی صحنه بود، هم کارگردانی، هم فيلمبرداری و هم قاببندی؛ صحنه ای از تروا را به ياد بياوريد که در جنگ سپاه مورد هجوم تيرهای رها شده از کمان می شوند و با وجود اينکه از سپر به عنوان جان پناه استفاده می کنند اما چند تيری در اين بين به پا و دست و صورت آنها بر خورد می کند و زخمی می شوند (هرچند کم)... اما در اين فيلم ما می بينيم که اين 300 سرباز با گرفتن سپر در مقابل تيرهای از کمان رها گشته حتی يک زخم هم بر نمی دارند و می خندند و در يک نمای از بالا که مشخص است با جلوه های ويژه درست شده، تعداد تير های نشسته بر زمين با آنهايی که در سپر فرو نشسته قابل مقايسه نيست و يا در طول جنگ ما می بينيم حتی تا نزديکی اواخر جنگ يک اسپارتی هم کشته نمی شود و تنها اين سپاهيان مافوق پخمه ايرانند که نابود می شوند. از سوی ديگر اگر نگاهی به تمامی فيلم هايی بيندازيم که در آن صحنه هايی از جنگهای قديمی با اسلحه سرد را تصوير کرده(مانند تروا ، گلادياتور، شجاع قلب و حتی اسکندر )، شاهد آن هستيم که حمله سپاهيان به ويژه آنهايی که از نفرات بيشتری بر خوردار هستند، دو بعدی است؛ يعنی مثل فيلم های کاراته ای بروس لی، دشمن فقط از روبرو حمله نمی کند، بلکه در ميدان جنگ در تمام اطراف دشمن می تواند باشد و حمله کند. اما ما در اين فيلم تنها جنگ محوری-تک بعدی اسپارتها را می بينيم که ايرانيان در يک رديف، رودرروی آنها می آيند. جنگ ميان اين دو سپاه در چند جلسه يا سکانس نشان داده می شود، اما بعد از هر مرحله ما مشاهده می کنيم که نه تنها يکی از اسپارتها کم نشده و حتی يک خراش هم بر نداشته اند، بلکه تمامی سپاه دشمن قتل و عام شده و البته جالبتر اينکه که همه اسپارتی ها در سکانس پايانی کشته می شوند.

برای درک بهتر تبحر و مهارت جنگيدن، ماکسيموس در گلادياتو و يا شخصيت برد پيت در تروا را به عنوان سردار جنگی و فرمانده دلاور با قهرمان اين فيلم مقايسه کنيد... آيا بچگانه نيست؟

گرگ بسيار انتزاعی تصوير شده در ابتدای کار و يا جلوه های ويژه بسيار زشت فيلم و ساير موارد تحريف تاريخی، ديگر جايی را برای بحث نمی گذارد.

   

... در نهايت اما من می خواهم فيلم را بر عکس همه از زاويه ای ديگر ببينم و آن اينکه از نگاه منتقدين تعميم اين فيلم به مسائل امروز به عکس ديد همه، از نظر من قلب گشته است. يعنی اين فيلم تصور و يا آرزوی امريکاست که خود را در جايگاه امپراطوری ايران باستان می يابد و ايران امروز ما را با اسپارتها مساوی می داند...

 

.............................................

پ.ن: اين فيلم هم خيلی با اخراجی ها فرقی ندارد و می بينيم که آن هم در سراسر دنيا البته به همان شيوه تبليغی، بسيار فروش کرده است. پس بدا به حال همه دنيا...