صندوقچه های کهنه
بسم الله
مدتی هست که چیزی ننوشته ام و بیشتر فکر کرده ام، آن هم درباره سیاست، این موضوعی که در ایران بیشتر از آنکه به درد مردم بخورد و گره از مشکلاتشان باز کند، دست و پاگیر آنان شده است. آخر هم چه بخواهیم و نخواهیم به خاطر همین دست و پاگیری و ابهام نامردانه اش، موضوع بی پدر و مادری است، حتی برای انسانهای پدر و مادر دار.
بگذریم، گمان نمی کنم خیر کثیر این مباحث بر شر قلیلش نچربد، شر قلیلی که اعظمش همین وقتی است که بابت نشستن پشت صفحه کلید باید گذاشت و خیر کثیرش رضایت دوستان و استماع چند تکه کلام توسط ناشناسان. البته هر دو هم نعمتی است که خدا به هرکسی روی زمین عطا نکرده، از جمله سنگها و خاکها که بهتر از ما بدون قال و قلم حرفهایشان را می زنند و ما عاجزیم از این حرفها. انسان است دیگر.
سرزمین ما سالهاست شرقی است، اما به قول مرحوم حاتمی نمی دانم کهن است یا کهنه، مشکلاتمان امروزی است ولی نمی توانیم بدون حضور دیروزمان از پسشان برآییم؛ بدتر از همه دردهایمان است که سنتی است و در دوران مدرن زاییده شده اند. حداقل اگر همه اینطور نباشند ما اینطوریم، در همه ارکان زندگی جمعی و فردیمان هم اینطوریم، سیاست که جای خود دارد. سالهاست که ما رعیت وار به حاکمان چشم دوخته ایم و حتی در زمانه مدرن گاهی اوقات لذت شاهی را بر لذت هر پست دموکراتی ترجیح می دهیم و آنگاه با صدای بلند در وجدانمان فریاد می کنیم که خوب ما ایرانی هستیم و اینگونه. و فریاد از زمانی که قصه به اینجا برسد، آنگاه است که باید صندوق سالها انحطاط سیاسی ایرانی را گشود و مانند باقی صندوقهای کهن یا شاید کهنه تنها نظاره گر پوسیدگیشان بود. غافل از آنکه آن سوتر بچه های ما ایستاده اند و مانند کودکی که تبار پدر را نمی فهمد بر ما خورده می گیرند که شما چه دلخوشی از این صندوقچه ها دارید؟ شما چرا خیر ما را نمی خواهید؟ شما چرا خود را به خریت این کهنگی خو می دهید؟ ما می خواهیم مدرن باشیم، صندوقچه های رمز دار، چرخ دار، با رنگهای زیبا و اتفاقا بسیار همه پسند را کنج کرده اید و این کهنگی رو؟
حالا چه بگوییم؟ شاه عباس کجاست؟ عباس میرزا؟ امیر کبیر؟ قائم مقام؟ مشروطه چیان؟ ملی ها؟ انقلابیها؟ اصلاح طلبها؟ حالا چه جوابی دارید؟ مگر روانشناسی نو نمی گوید باید به سوالات بچه ها پاسخ داد؟ آن هم با حوصله!!، پس چرا نمیگویید؟ می ترسم، می ترسم پاسخ نگویید و در مرثیه این سرزمین همیشه شرقی شریک باشید. (این را به آنها گفتم)،اما من هم جزو همین بچه هایم که نمی خواهم مرثیه را آغاز گر باشم و اتفاقا می خواهم اینبار خیلی بچگانه به قائم مقام طعنه برچیدن بساط کهنه و انداختن طرح نو را بزنم، بچگانه تر اینکه می خواهم ادعا کنم ما بچه ها را با همه این صندوقها تنها بگذارید، ما خودمان تکلیفمان را مشخص می کنیم، شما فقط صندوقچه ها را کامل، سالم و با تمام کهنگی و کهنیش به ما بدهید.
از هفته آینده صندوق ها را باز می کنم، در وسع خودم می خواهم سیاسی بنویسم و دردهای سیاسی را گام به گام بر خودم آسان کنم، خیرش را بعد می گویم. نکته آخر آنکه اینجا قرار نیست در هر پستی که می نویسم معجزه ای کنم، این را هم بگذارید بر بی عشقی ما در عالم مجاز و بی انگیزگی هر روزه.
بسم الله