به نام خدا

دلشدگان به عنوان آخرين اثر هنری بجای مانده از آن مرحوم امروز به ما رسيده، تا با برسی آن بيشتر به ژرفای ذهنی صاحب اثر، اشراف پيدا کنيم. کاری که شايد بيشتر ادای دينی به موسيقی و خاصه موسيقی سنتی باشد. اما در لابلای فيلم ما رد پای دغدغه های کسی را می بينيم که دلگير از به مسلخ رفتن سنت در تقابل با مدرنيته است. و شايد در اين اثر موسيقی را نمادی از سنت می گيرد.

 

داستان در زمان سلطنت احمد شاه قاجار می گذرد. کمپانی ای فرنگی به بهانه مراوده با ايران و صد البته منفعت مادی قصد دارد از موسيقی ايرانی صفحه ای تهيه کند و مسئولين ايرانی هم قصد دارند با استفاده از اين موقعيت، ردیف های اصیل موسیقی ایرانی را که در شرف فراموشی است، از گزند گذر زمان محفوظ بدارند. به همین منظور از آقا حسین دلنواز خواسته می شود که جمعی از بهترین نوازندگان را برگزیند. این قصد و برنامه سفر به فرنگ در عمل با مشکلاتی مواجه می شود و کمپانی به جهت دريافت کمبود منفعت مادی اين معامله خود را کنار می کشد. اما استاد دلنواز خود تصمیم می گیرد و این برنامه را عملی می کند. در فرنگ صدای دلنشین طاهرخان، خواننده گروه به هنگام تمرین موجب شفای لیلا برادرزاده سفیر عثمانی می شود که در مجاورت باغ پانسیون گروه زندگی می کند. هوای سرد و موذی فرنگ طاهرخان نازک طبع را که جسما آدم ضعیفی است دچار ذات الریه می کند. آنها پس از اتمام کار ضبط صفحه، دچار مشکلات مالی شده و مجبور می شوند برای جبران، کنسرتی برپا کنند. طاهر بیمار تمام جانش را در آوایش می نهد و در غربت اين جهان را بدرود می گويد. در راه بازگشت، به زمان آغاز جنگ اول جهانی، کشتی مسافربری حامل آنها اشتباها مورد اصابت گلوله های توپ قرار می گیرد و صندوق صفحات ضبط شده برامواج آب شناور می گردد.

 

حاتمی در اين اثرش تلويحا اقرار می کند که برای نگاه داشتن سنت می بايستی از ابزار مدرن هم استفاده کرد و در واقع به همين دليل در اين روايت تقريبا منطبق با تاريخ نوازندگان می بايستی صفحه ای برای نگاه داشت موسيقی سنتی ضبط کنند.

اما اينبار هم، اين بار به منزل نمی رسد چرا که باز هم بايد غرب و سمبل فرهنگی آن زمانش، فرانسه محمل و بانی آن باشد و کمپانی فرنگی قدم خيری بر نمی دارد و اين غيرت خودی ست که برای به رسيدن به مقصد وارد ميدان می شود و استاد دلنواز ملک اعيانيش را می فروشد و نوازندگان هم در ديار قربت، قناعت پيشه خود می سازند تا کار ضبط به پايان می رسد.

در سکانس پايانی ، حاتمی با تابلويی نقاشی شده نشان می دهد که از آن همه صفحه که با چه همت و مشقتی ضبط شده تنها يکی به ساحل می رسد و ديگر نه آن هنرمندان چيره دست را در اختيار داريم و نه صفحات ضبط شده ی آنها را و نشان از آن دارد که موسيقی سنتی و يا بعبارت بهتر سنت ما ناقص ضبط و ثبت شده و به دست ما رسيده و اگرچه دلسوزانی بوده اند که در راه ثبت آن تلاش کرده اند، اما تلاش نا کافی بوده و عايداتی برای ما نداشته است.

خسرو خان رهاوی ( حميد جبلی) نماد آندسته از مردمان بی ريشه ای ست که فهمی صحيح از سنت و فرهنگ خودی ندارند و به يکباره در برابر فرهنگ مدرن غرب خود را می بازد و مستحيل می گردد. خيلی سريع مجذوب پاريس می شود و خيلی زود حتی لباس خود را و حتی ساز خود را عوض می کند.

و استاد دلنواز(فرامرز صديقی) عاشقی بی عقل است که بی ياری غير هم می خواهد از اين سنت و فرهنگ حفاظت و حراست کند.

طاهر خان بحر النور (امين تارخ) هم عاشقی ست که بر سر اين کار جان می بازد. او کسی است که از فن و فنون مورد نياز غربی به حد کفايت بهره برده ولی خود را در برابر آن نباخته.

فرج خان بوس عليک (اکبر عبدی) نماينده توده عامه جامعه است که فرنگ را با مساجدی با گنبدهای بلور بارفتنی و مناره هايی برج زنگوله دار تصور می کنند و اتاق پنج تخته هتلهای پاريس را بهتر از اتاقهای پنج دری تهران می داند اما به جهت پاره ای محظورات اخلاقی از مجموعه جدا نمی شود.

و ناصرخان ديلمان (سعيد پور صميمی) هم کسی ست که خيلی برايش ثبت موسيقی سنتی و بطور کلی سنت مهم نيست.

نکته ديگر اينکه حاتمی در اين اثرش شخصيتهای حکومتی و شخص احمد شاه را نه تنها منفی تصوير نمی کند بلکه آنها را انسانهايی پاک اما ساده و نه خيلی هوشيار نشان می دهد.

يادش گرامی